شطحیات
سلام بر تو ای فلک که می کشی به خواری ام ز ناله های هر شبم به مرگ می سپاری ام در این حصار خستگی در این سکوت سهمگین نمک مزن بر آتشم به زخم های کاری ام به نیشخندت ای زمان، زمانه ام زمین زده خزان شده بهار من، در اوج بی قراری ام نگاه کن به هستی ام، به صوت پر ز مستی ام به روضه های دوستی، به گریه ها و زاری ام طلسم دوستی چرا به ناگهان شکسته شد چگونه تکه تکه شد حضورهای جاری ام؟ به سنگ انقطاع ما شکسته شیشه های دل فلک به حال خود چرا کنون نمی گذاری ام سراب بود هر چه در خیال، نقش میزدم نفس نفس، تمام شد، تو دست بر نداری ام در آستان درد ها به کوی غم نشسته ام انیس خوب لحظه ها، خودت بیا به یاری ام
سلام بر تو ای جنون که میدهی فراری ام از این حصار دل شکن به جاده می سپاریم دانم جسارت است که بس خرتر از منی ای معنی یکایک ساعات خوب من این یک روایت است که بس خرتر از منی از قصه عجیب خریت چه دم زنم خود یک حکایت است که بس خرتر از منی فرق میان آدم و حیوان عجیب نیست راه هدایت است که بس خرتر ازمنی کم بین مباش ای خر خوبم بدین مقام کلی لیاقت است که بس خرتر از منی ای برترین نماد خریت به عصر ما این یک رشادت است که بس خرتر ازمنی این خلق خرتر از خودت اینجا تباه شد شاید رسالت است که بس خرتر ازمنی شکوه چه میکنی به خدا از مقام خویش؟ گویی جنایت است که بس خرتر از منی؟ غمگین مباش ای همه جانم فدای تو حتما عدالت است که بس خرتر از منی
عجب زمانه ایست زمان ما ، عصر شوم تر از زنازاده گی ، عصر پلیدتر از هفت بار زنا ، عصر خوردن گوشت برادرها ، عصر فروهشتن یوسف اندر قعرها ، عصر «غیبت» ! "این پژوهش به بررسی تحرکات و تغییرات حزب گرایی در میان نخبگان سیاسی جمهوری اسلامی ایران و نیز رویکردهای گوناگون احزاب سیاسی به مسائل مختلف از قبیل مسائل اقتصادی، اجتماعی فرهنگی و مباحث مربوط به سیاست خارجی از سال 1979 تا 2007 می پردازد. انقلاب اسلامی سبب تغییری بنیادی در ساخت نخبگان سیاسی در ایران شد به طوری که آن دسته از نخبگانی که منش سکولار داشتند با افرادی اغلب روحانی و یا مذهبیون غیر روحانی جایگزین شدند. طبیعت نظام سیاسی در ایران منحصر به فرد و یگانه است. این نظام بر ترکیبی از نهادهای حکومتی- که مشروعیت خود را از قوانین اسلامی اخذ میکنند- شخصیت های مذهبی نظارتی و نهادهای مردمی- که مشروعیت آنها از سوی مردم اعطا میشود- بنیان نهاده شده است. یعنی در واقع قوای مقننه، مجریه و قضاییه. احزاب سیاسی هر کدام رویکردهای گوناگونی به اقتصاد مسائل اجتماعی فرهنگی و سیاست خارجی دارند. این رویکردهای گوناگون بر مبنای تنوع ایدئوژیکی و منافع اساسی اعضای احزاب و گروه هایی که آنها را پشتیبانی میکنند بنیان نهاده شده است. چنین رقابت های حزبی و کشمکش های ذاتی که در ساختار نهادی های حکومتی وجود دارد مانع از پیاده سازی اصلاحات بنیادین در حوزه های اقتصادی، اجتماعی فرهنگی و سیاست خارجی در ایران شده است." متن بالا متنی است که بر پشت جلد کتاب "نخبگان سیاسی ایران، روابط دولت و جامعه و روابط خارجی از انقلاب اسلامی تا کنون" "Political elite, state and society relations, and foreign relations since the Islamic revolution" نوشته ی Eva patricia rakel نگاشته شده است. بهترین توضیح در مورد کتاب همان مختصری است که در بالا آمده است. کتاب هم از نظر بررسی دوره ای زمانی و هم از نظر بررسی جوانب مختلف موضوع مورد بررسی نسبتا جامع است هرچند در برخی موارد از دقت کافی برخوردار نیست. تاریخ نشر کتاب سال ۲۰۰۸ است و این اثر از جمله آثار جدید النشر در حوزه موضوع مورد بحث محسوب می شود.چیزی که به کتاب اهمیت می دهد و خواندن آن را لذت بخش میکند داشتن چارچوب نظری مشخص در بررسی هر یک از موضوعات است. چیزی که در میان پژوهش های محققان ایرانی کمتر دیده میشود و همین امر نوعی سر درگمی برای خواننده به وجود می آورد.متنی که در زیر مشاهده میکنید مربوط به ترجمه بخشی از کتاب است با عنوان the iranian political elite (نخبگان سیاسی در ایران). " نخبگان سیاسی در ایران" نویسنده: Eva patricia rakel ترجمه: امین بختیاری پیش از این مباحث بسیاری در باب چالش های ایران با مسائلی نظیر دین، یعنی اسلام به عنوان یک ایدئولوژی، دموکراسی، اقتصاد و روابط خارجی در در طول دوران پیش و پس از انقلاب مطرح شده است. در حوزه موضوع نخبگان سیاسی ایران و روابط طبقات/ احزاب اگر بخواهیم از چند پژوهش مهم نام ببریم باید به موارد زیر اشاره کنیم: کتاب "اصول سیاسی احزاب ایران، طبقات و مدرنیزاسیون"[1] اثر جیمز آ. بیل[2]، "نخبگان سیاسی ایران"[3] نوشته ماروین زونیس[4] ، "چه کسی بر ایران حکومت میکند؟ ساختار قدرت در جمهوری اسلامی"[5] پژوهشی از ویلفرد بوکتا[6]. هر سه ی این نویسندگان را میتوان در زمره ی نظریه پردازانی قرار داد که در مباحث مربوط به نخبگان سیاسی قائل به تکثر گرایی و تحزب هستند. پژوهش میل گزارش جالبی است که به بررسی وضعیت نخبگان ایرانی و روابط طبقات/احزاب از زمان ظهور امپراطوری صفویه تا دوره ی محمد رضا شاه می پردازد. کار زونیس مطالعه عمیقی است که پس زمینه، تحصیلات و روابط قدرت در میان نخبگان ایرانی را موضوع بررسی خود قرار میدهد. در این میان کتاب بوکتا تنها اثری است که به تجزیه و تحلیل ساخت[7] نخبگان سیاسی در ایران و روابط قدرت در میان آنها از سال 1979 یعنی پس از انقلاب اسلامی می پردازد. در این پژوهش بوکتا نخست یک پنداشت قالب در باره ایران را کنار میگذارد، یعنی رد این تصور که ساختار قدرت در ایران از سوی انبوهی از مراکز قدرت اغلب مستقل مشخص میشود و در واقع توسط گروه ها یا افرادی خاص کنترل نمی شود.(Buchta 2000: 2). هسته مرکزی بحث بوکتا این است که فهم و تحلیل ساخت قدرت در ایران مساله ای است که با عطف توجه به ساختارهای هر دو قدرت رسمی[8] و غیررسمی[9] حاصل می شود. ترکیب دولت رسمی بر اساس قانون اساسی و مقررات حکومتی بنیان نهاده شده است که نمود آن را می توان در نهادها و مسولیتهای حکومتی مشاهده کرد. افراد نیز بر اساس جایگاهی که در چنین نهادهایی دارند، شناخته می شوند. باید اذعان کرد که بسیاری از نخبگان سیاسی در ایران جایگاه خود را از طریق پشتیبانی ارتباط های شخصی به دست می آورند. گاهی اوقات برخی نخبگان سیاسی، بیش از آنچه که از جایگاه رسمی آنها انتظار میرود دارای نفوذ و قدرت هستند. این در واقع همان چیزی است که ساخت قدرت غیر رسمی را تشکیل میدهد. فرآیند های تصمیم سازی، نه تنها بر ساختارهای رسمی حکومتی و دولتی استوار است بلکه همچنین شبکه های ارتباطی شخصی و غیر رسمی در درون نخبگان سیاسی نیز از عوامل موثر بر تصمیم سازی ها است.((Buchta 2000: 7 . البته این مساله تا حدی به این بستگی دارد که هر فردی به چه گروه سیاسی وابسته باشد و نیز در یک دوره زمانی خاص چه طیف سیاسی خاصی بر کشور حاکم باشد. زونیس نیز همچون بوکتا ابراز میدارد که برای تحلیل فرآیند تصمیم سازی در یک نظام سیاسی که در آن پیوندهای شخصی از پیوندهای سازمانی قوی تر است، کاوش در ساختار قدرت رسمی به تنهایی کافی به نظر نمیرسد: "در یک نظام سیاسی که در آن نهادهای رسمی آن گونه که باید، حاکم نیستند، و در واقع این اشخاص هستند که از طریق کنش های متقابل با یکدیگر جوهر فرآیند سیاسی را به وجود می آورند، آنچه که از اهمیت اصلی و ابتدایی برخوردار است، ارواح مردان سیاسی و شخصیت های آنهاست" (Zonis 1976: 10) زونیس از نخبگان سیاسی ایران در عصر محمد رضا شاه این گونه یاد می کند: "این گروه آن دسته از ایرانیانی را شامل میشد که کم وبیش مصرانه قدرت خود را بر رفتارهای مهم شمار زیادی از مردم اعمال میکردند و در عین حال به ارزش های والای درون نظام سیاسی و ملی پای بند بودند"(Zonis 1976: 7) در بررسی وضعیت نخبگان سیاسی در طی دوران محمد رضا شاه و پس از انقلاب اسلامی زونیس و بوکتا هر دو به چیزی توجه میکنند که زونیس آن را "نخبگان مخالف"[10] و بوکتا "نخبگان نیمه اپوزیسیون"[11] می نامد. بوکتا این نخبگان نیمه اپوزیسیون را به عنوان بخشی از ساخت قدرت غیر رسمی در نظر میگیرد که در این مقام نقش آنها نوعی واسطه گری بین نظام سیاسی و جامعه است. نخبگان نیمه اپوزیسیون به طور مثال روشنفکرانی چون عبدالکریم سروش، نهضت آزادی ایران و گروه های اسلامی حقوق زنان را شامل میشود. زونیس در بررسی های خود که مربوط به عصر محمد رضاست، میان شاه و نخبگان سیاسی وابسته به او با نخبگان مخالف، یعنی آنهایی که به عنوان مخالفین نخبگان رسمی کنونی و در نتیجه نظام موجود محسوب می شوند، تمایز قائل می شود. او نشان میدهد که نخبگان مخالف همواره تحت فشاری مداوم از سوی نظام سیاسی هستند. زونیس و بوکتا هر دو چشم انداز ارزشمندی را از وضعیت نخبگان در پیش و پس از انقلاب ارائه میدهند، اما آنها موفق نمی شوند تا پویایی تغییر در وضعیت نخبگان و در نتیجه تغییر اجتماعی را بررسی کنند. بیل فرآیند های تغییر اجتماعی و مدرنیزاسیون را از منظر یک رویکرد تاریخی بررسی میکند. مباحث مرکزی در پژوهش او عبارتند از: طبقه در حال تغییر و روابط گروهی در جامعه ایران. بیل یک گام از از بوکتا و زونیس فراتر می رود. به این صورت که او این مساله را مورد بررسی قرار میدهد که پویایی جامعه در حال تغییر تا چه حد به طور دقیقی با تعامل ساختار طبقاتی و نظام سیاسی مرتبط است. بیل در بررسی خود طرح جالبی را از اینکه چگونه روابط احزاب و طبقات در ایران در طول زمان تغییر کرده و یا هم چنان ثابت باقی مانده ارائه میدهد؛ اگرچه در بررسی این تغییرات بیل نیز همچون زونیس و بوکتا روابط اجتماعی در ایران را منفصل از پیشرفت های جهانی میداند؛ و تاثیر چنین توسعه های جهانی ای را در روابط دولت و جامعه و صورت بندی سیاسی[12] در ایران مورد توجه قرار نمی دهد. بیل در بررسی خود برای مشخص کردن ساخت نخبگان سیاسی در ایران از مفهومی به نام "نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته"[13] استفاده میکند. این مفهوم تا حدی شبیه به تقسیم بندی بوکتا از نخبگان سیاسی در ایران است. همچون تقسیم بندی بوکتا، مفهوم نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته نیز افرادی را شامل می شود که از طریق جایگاهشان در در نهادهای حکومتی به اتخاذ تصمیم در حوزه سیاست خارجی و داخلی می پردازند و یا به طور فعال در صورت بندی سیاسی درگیر هستند. این مفهوم همچنین افرادی را در بر می گیرد که در تعیین هنجارها وارزش ها در این مناسبات مشارکت دارند و نیز تاثیری قاطع در باب منازعات عمومی در حیطه ی مسائل استراتژیک دارند. مفهوم "نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته" نه تنها اعضای رسمی حکومت را شامل می شود بلکه همچنین سیاستمداران اپوزیسیون، روزنامه نگاران، فن سالاران، اعضای نهادهای امنیتی، رهبران اقتصادی، روحانیون غیر رسمی و روشنفکران را هم در خود جای می دهد. این بدان معناست که این مفهوم علاوه بر شخصیت هایی که قدرتشان ناشی از جایگاه آنها در نهادهای حکومتی است، افرادی را که بر گفتمان سیاسی تاثیر میگذارند و یا تلاش میکنند تا در آن تاثیر داشته باشند را هم شامل میشود. از طریق تحلیل این روندها ما نیز می توانیم مانند بوکتا بین سه حلقه ی هم مرکز از نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته در ایران تمایز قائل شویم و نشان دهیم که هر یک از آنها در ساحت تاثیر گذاری سیاسی از درجه ای متفاوت با دیگری برخوردار است. "حلقه درونی"[14] این نخبگان مشتمل بر افرادی است که قدرتشان اجازه اتخاذ تصمیمات استراتژیک و یا مانع شدن از چنین تصمیم گیری هایی را به آنها میدهد. چنین تصمیماتی می توانند مربوط به هر دو حوزه ی سیاست خارجی و داخلی باشند. تصمیمات استراتژیک همچنین به آن دسته از تصمیماتی اطلاق میشود که به طور مستقیم یا غیر مستقیم بر اولویت های خط مشی های اصلی حکومتی تاثیر میگذارند. حلقه دوم نخبگان، یعنی "نخبگان اجرایی یا مدیریتی"[15] افرادی را در بر میگیرد که هر چند به طور مستقیم در اتخاذ تصمیمات استراتژیک نقش ندارند، اما تاثیری قاطع بر آنها دارند و یا می توانند با اهمیت کمتری به چنین تصمیم سازی هایی اقدام کنند. حلقه سوم یعنی "نخبگان گفتمانی"[16] مشتمل بر افرادی است که به طور مستقیم یا غیر مستقیم از طریق تعیین گفتمان های سیاسی و مشارکت در زمینه موارد مورد بحث در جامعه بر صورت بندی سیاسی تاثیر میگذارند. در رهیافت "نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته" افراد می توانند در آن واحد به چند حلقه تعلق داشته باشند. برای مثال یک شخص می تواند عضو "حلقه ی درونی" باشد، در حالی که به "حلقه نخبگان گفتمانی" هم وابسته است. مانند سید محمد خاتمی رییس جمهور سابق. اعضای نخبگان گفتمانی، مخصوصا، ایده ها و خواسته هایی را در گفتمان سیاسی مطرح میکنند و در نتیجه آن وضع موجود و ساختار قدرت سیاسی را به چالش می کشند. بنابراین این مساله می تواند مورد بحث قرار گیرد که نوعی کشمکش دائمی بین حلقه درونی و نخبگان گفتمانی در ایران وجود دارد. برای مثال روشفکران شناخته شده ی روحانی و غیر روحانی متاخرتر نظیر عبدالکریم سروش، محمد مجتهد شبستری و محسن کدیور و نیز روشنفکرانی که بیشتر در عرصه عمومی حضور دارند مانند عباس عبدی، اکبر گنجی و سعید حجاریان، همگی نظام ولایت فقیه، یعنی همان بنیان ایدئوژی اسلامی و روابط قدرت در ایران را مورد چالش و پرسش قرار می دهند. در این میان جنبش زنان و مطبوعات انتقادی نیز تاثیری انکار ناپذیر بر گفتمان سیاسی در ایران داشته است. با وجود آنکه مفهوم " نخبگان به لحاظ سیاسی وابسته" در ارائه طرحی کلی از ساختار روابط قدرت در ایران بسیار مفید است و به شکلی نظام مند نشان میدهد که چه کسانی به واقع قدرت دارند و چه کسانی به طور مستقیم یا غیر مستقیم بر گفتمان سیاسی تاثیر میگذارند اما باید گفت این مفهوم دچار ضعف است و در برخی موارد اصطلاحا کم می آورد. این از آن روست که این مفهوم روابط قدرت را به شکل مجموعه ای در ارتباط با خط مشی های سیاست خارجی و داخلی قرار نمیدهد و مشخص نمیکند که تعامل بین این دو(روابط قدرت و خط مشی های سیاست خارجی و داخلی) چگونه اتفاق می افتد و نهایتا به انجام می رسد. این مساله ما را به سوی پرسش های دیگری رهنمون میشود: چه عوامل دیگری در صورت بندی سیاسی نقش بازی میکنند؟ جایگاه مسائل ژئوپلوتیکی در صورت بندی سیاسی در ایران کجاست؟ تاثیر ایدئوژی یعنی اسلام سیاسی شیعی بر صورت بندی سیاسی چیست؟ [1] Politics of iran -groups classes and modernization [2]James A Bill [3] The political elite in iran. 1976 [4] Marvin zonis [5] Who rules iran? The structure of power in Islamic republic.2000 [6] Wilfried buchta [7] composition [8] formal [9] informal [10] Counter elite [11] Semi-opposition elite [12] Policy formulation [13] Politically relevant elite [14] Inner circle [15] Administrative elite [16] Discourse elite همه مان هذیان می گوییم به وقتش. تا وقتش نشده اگر تلاش کنی هذیان بگویی یک بسته نثر خسته تحویل می دهی نهایتا نه هذیان. مرض داری تلاش کنی هذیان بگویی؟ شاید اول دیوانه شده ای. بعد داری هذیون میگویی. سین جایی نوشته بود:" بیا هذیان بگوییم. کسالت چاره ای برایمان نگذاشته." اما نه این مرا ارضا نمیکند. کسالت مقدمه ی خوبی برای هذیان نیست. البته نمیدانم شاید هم باشد. بستگی دارد کسالت را چه بدانی. برای هذیان باید بالا آورده باشی. باید روح را بدهی آشفتگی تحویل بگیری. جسم را هم بدهی و به جایش چند سالی تکه تکه شدن بگیری. روح و جسمت باید به هم بخورند. اگر هر ناهنجاری را هم برای خودش هنجاری بدانی من آدم نرمالی هستم. دارم له می شوم دیگر زیر خودم. می فمهی؟ به خدا اگر بفهمی. می فهمی هی روشن کنی، کمی راه بروی و یهو خاموش شوی یعنی چه؟ لعنتی این صفحه لب تاپ چه قدر کوچک است. توان این فشارها را نخواهد داشت احتمالا. خاموش شو لطفا. داری زلزله درست میکنی در چشمهایم. آدم همیشه باید راه برود. پا نداری مغزت را که ازت نگرفته اند. چه قدر کار بیخود. چه قدر کار اتفاقی. صدفه سایه افکنده بر فضای اتاق. با این که می دانم هستی ولی به اندازه پشم هم حسابت نمیکنم هر کاری که بخواهم میکنم. من به این میگویم گناه. همه چیز با هم هماهنگ شده. اه چرا میخواهم گریه کنم مثل سگ؟ چرا میخواهم ضجه بزنم؟ چرا زنده نمی شوم؟ برزخ این قدر طولانی؟ ول کن بیا پیش من بنشین. ما کشک داریم برای سابیدن. همه جایم زخم است. زخمها اضافه نمی شوند فقط عمیق تر می شوند. راستی هذیون ها را می شود تقسیم بندی کرد؟ آی خدا حالم دارد به هم میخورد. چشمانم مثل هشت شده اند. لعنتی. بس است دیگر. تمام نشوم خودم تمام میکنم. حالا دیگر دارم گریه میکنم. بیا پایین. بدو. زود باش. از عرشی که برش تکیه کردی بیا پایین. می خواهم بغلت کنم. آغوش هیچ فاحشه ای لذت تو را ندارد. نه باور کنید من هذیون نمیگویم. اصلا هذیون معنا ندارد. حداقل برای کسی که میگویدش. نثر خسته هم تحویل نمیدهم. فقط دارم تمام وجودم را در چند سطر استفراغ میکنم. هیچ کس اینجا نیست. دارم نفس نفس می زنم. چشمهایم خیس شده. تپش قلب گرفتم. گردنم تکان نمی خورد. منقبض شده است همه چیز. اتاق. جسم. روح. دارند خفه ام میکنند. سقف اتاق چه قدر روشن بود قبلا. حالا کاملا قهوه ای است.امید از اتاقم هم رخت بر بسته. هی می نویسم هی سرم را روی میز میگذارم. گلویم سوراخ شده. جانم دارد از آنجا در می آید. خواهش میکنم کمک کنید. نه خواهش نمیکنم. دیگر فایده ندارد. پنج سالی میشود که دیگر فایده ندارد. از همان اول هم به کسی جز خودم امید نداشتم. گندی که را خودت با دست خودت بالا می آوری خودت باید جمعش کنی. هیچ کس نمی فهمد. هیچ کس نمیداند. تو که میدانی چرا کاری نمیکنی. خدای مینیاتوری نمیخواهم. جبر وجودت نفسم را بند آورده. برهنه ای شده ام هزار تکه. حسین شده ام. اسب های ذلت بر کثافت های باقی مانده از وجودم می تازند. دارم خفه می شوم از این بوی گند عادت. چه فاحشه ای است این دنیا. هر چه به او تجاوز میکنی از رو نمی رود. کاش میشد مغزم را بکوبم به این صفحه ی مقابلم و سنگینی همه چیز را بیرون بریزم. خلاصه شده ام در وابستگی و عادت. هیچ کدامتان نمی فهمید. بس است دیگر. چرا زور الکی میزنم. اصلا برای چه مینویسم؟ این مگر از همان جنس نوشته هایی نیست که صرفا از روی نیاز نوشته امشان؟ چرا به شما نشانش میدهم اصلا؟ وقتی چیزهایی که مهم اند، آن گونه که باید باشند نیستند دیگر سیاه وسفید با هم چه فرقی میکنند؟ خصوصی و غیر خصوصی چه معنا دارد؟ نا امیدی برای من بی معناست. بارقه ای از امید همیشه هست. با این حال سخت است زیستن. قرار نیست چیزی اثبات و انکار شود. فقط حرفهای دلی گفته می شود. همین. یادم می آید آن اوایل یک بار که خیلی بحثمان داغ شده بود او حرفی زد و من گفتم "رو چه حسابی اینو می گی؟ دلیلت چیه؟" و جواب داد "چیزی که در واقعیت در جریانه نیاز به اثبات نداره" . و من هم قبول کردم. هر چند شاید با تسامح. تنها فرق آدم ها احتمالا این است که این امور در جریان را هر کدام یک جور می بینند. بعضی ها هم اصلا نمی بینند. نمی دانم. شاید آدم ها آن طور که می خواهند، آن را می بینند. شاید آن طور که به نفعشان است می بینندش. اما نه اصلا بگذار ببینم مگر این امور در جریان چیزهای ثابتی اند و همه می پذیرند که در واقعیت جاری اند؟ فارغ از همه تفاوتها و اختلافها، فارغ از نگرش او به مسائل مختلف شاید یکی از مهمترین اختلافات(1) ما سر همین مساله باشد. بر سر اینکه من این امر جاری در واقعیت را می بینم به هر دلیل. یا به قول او با نگاهی پراگماتیستی چون به نفعم است می بینمش و به قولی اصلا بر ساخته امش. و خوب او آن را نمی بیند. موضوع این است که من به کشف حقیقت معتقدم و او به برساخت آن. مساله این است آیا با وجود این پیش فرض ها برای هر یک از ما اساسا امکان گفت و گو بین ما وجود دارد؟ نمی دانم. نمی دانم پیش خودش چه فکر میکند و یا در مورد من چگونه می اندیشد وقتی که به او می گویم:" خدایی را که نبینم نمی پرستم... ".(2) نمی دانم وقتی به او بگویم که: " علم و آگاهی نوری است که او در قلب هر کس بخواهد قرار میدهد" (3) چگونه به من خواهد نگریست. یا وقتی که به او می گویم: "خدایا! از یقین آن قدری که زندگی دنیا را برایم آسان و تحمل پذیر کند به من بده"(4) درمورد نگرش من به مساله یقین چه می اندیشد. من خیلی چیزها را نمی دانم. اما چیزهای اندکی را هم میدانم. من می دانم که نه برای او ونه برای من هدف گفت وگو لزوما به نتیجه رسیدن نیست. من این را می دانم که اصولا اگر تغییری قرار است رخ دهد در من است ونه در او. من هر چند یک مسلمانم و به باورهایم معتقد. اما هنوز یقین بر وجودم سایه نیفکنده که "یقین همه ایمان است."(5) والبته همه اش هم از خواندن وخواندن حاصل نمی شود که از عمل من حاصل خواهد شد: "ایمان و عمل همراه هم اند."(6) اما در بطن همین باورها ندایی هست که مرا هر لحظه به پذیرش هرحقی فرا میخواند و آماده ی تغییرم میکند. و او نمی دانم(و البته شاید هم میدانم) که چگونه این قدر بر همه چیزش ایمان دارد و تقریبا هر تغییری منتفی است. از اینها که بگذریم نمیدانم چرا مدتی است که حتی حرف را با همین هدف(بدون توقع نتیجه) هم کمتر می زنیم؟ "سین"، "سین" است. نه کس دیگر. او به شدت فردیت دارد. خودش هم خیلی روی این موضوع تاکید دارد. و همین فردیت داشتن اوست که به من اجازه نمی دهد تا سوالهایم را در فرمول هایی که بلدم قرار دهم و جوابشان را بگیرم. او هر چند به قول خودش فضولی کردن را دوست دارد ولی به اندازه من کنجکاو نیست. هر چند کار من هم از کنجکاوی گذشته. الان دیگر به این فکر میکنم که چگونه می شود که آدم ها با عقاید مختلف زیست میکنند؟ برای من ورای یک کنجکاوی ساده مهم است که بفهمم آدم ها چه طور با عقایدی که از نظر من نمی شود با آن ها به زندگی ادامه داد، همچنان به حیات ادامه میدهند. من عارف و صوفی نیستم. اما خدای من جاری است در زمان و مکان. لازم نیست به دنبالش بگردی. خدای من اصلا مثل همین زمان است که همواره با من است. حسش میکنم ولی شاید نبینمش.خدای من مثل یک واقعیت اجتماعی دورکیمی است که تو چه بخواهی و چه نخواهی وجودش را بر تو تحمیل می کند. حالا اگر تو چشمانت را بستی آن واقعیت اجتماعی سر جایش است. خدای من همین جاست. نزدیک تر از رگ گردنم است. وقتی که فریاد میزنی و میگویی: آها...ی خد...ا! کجایی...؟ آرام می گوید:من نزدیکم.(7) نمی دانم چرا صفت راحت طلبی را برای انسان خلق کرد. ما راحت طلبیم. ما حاضر نیستیم برای هیچ چیز هزینه بدهیم. شناخت را هم مفت طلب میکنیم. به نظرتان برای رسیدن به کافه گودو چند راه هست؟ هر چند تا که باشد از یک چیز ناگزیریم و آن این که تا پایمان به خیابان انقلاب نرسد به گودو هم نمی رسد. این از گودو. حالا فکرش را بکن، مگر می شود "پا در خیابان بندگی نگذاری و به کافه چند منظوره یقین برسی؟" عقلانیت زیادی همه مان را خفه کرده. به قول یکی در "چنبره" دانایی و عقلانیت داریم دست و پا می زنیم. کاش کمی جاهل تر بودیم اصلا. کاش مثل نیاکانمان برگردیم به اعصار اسطوره ای. یکی الان گفت فلانی رسما افسار پاره کرده. شاید من هم افسار پاره کرده ام. شاید. که میداند؟ آشفتگی نوشته ام را بگذارید به حساب آشفتگی خودم. من همیشه حرف زیاد دارم برای زدن. اما عادت ندارم پست های بلند بنویسم. برای همین هم تقریبا همیشه حرفهایم شهید میشوند. شهادتتان مبارک حرفهای من...!
1. برخلاف اغلب ارتباط ها، ارتباط ما اساسا بر مبنای اختلافات ما شکل گرفته و از آن مهتر ادامه پیدا کرده. بنابراین اختلاف چیز خاصی نیست. 2. لم اعبد رب لم اره. سخن مشهوری از علی ع 3. العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشا. سخنی از امام صادق ذیل حدیث مشهور عنوان بصری 4. اللهم اقسم لنا من الیقین ما یهون علینا مصیبات الدنیا. محمد ص. کنزالعمال. جلد 1. ص 176 5. الیقین الایمان کله. محمد ص. شعب الایمان. جلد 7. ص 123 6. الایمان و العمل قرینان. محمد ص. کنز العمال. جلد 1 ص 36 7. فاذا سالک عبادی عنی، فانی قریب. سوره حجر آیه 99 خسرو خاور مردی در باختر دقیقش را اگر بخواهم بگویم 188 صفحه بود. روی جلد را که نگاه میکردی تصویر مردی را میدیدی که هر چه گشتم صفتی بهتر از"خسته" برایش پیدا نکردم. اگرچه این ظاهر قضیه بود. چیز زیادی درباره اش نمی دانستم. صرفا می دانستم جامعه شناسی مقیم فرانسه است که هر از گاهی هم به ایران می آید و خوب یک سری عقایدی هم حتما دارد دیگر. معمولا کتابهایی را که دوستانم بهم میدهند سعی میکنم در اسرع وقت بخوانمشان یا حداقل تورقی بکنم. سرنوشت این کتاب هم همین طور بود. به هر حال بازش کردم. مقدمه اش را خواندم و ترغیب شدم تا بقیه اش را هم بخوانم. شیوه ی مصاحبه ای بودن کتاب هم مثل اغلب کتابهای این گونه نمی گذاشت که آدم خسته شود از همان آغاز کتاب چه قدر از او خوشم آمد. خوشحال بودم که بالاخره یک نفر هم پیدا شد تا در جامعه شناسی با حفظ مرز ها با روان شناسی کمی بیشتر به فردیت انسانها و خوب در واقع به روش وبری بها دهد. اصولا در ایران جامعه شناسان در عرصه عمل یا دورکیمی اند یا دورکیمی تر! له کرده است این پژوهش های کمی جامعه شناسی مان را. از آن طرف وقتی می بینی که یک نفر در کانون جامعه شناسی دورکیمی(فرانسه) یادی از وبر میکند و حتی در مورد موضوعی مثل انقلاب اسلامی هم در همان زمان از این روش استفاده میکند کلی ذوق زده میشوی. همان طور که گفتم آن چه بیش از هر چیز مرا در این کتاب به خودش جلب کرد، روشی بود که خسرو خاور در کارهایش پی میگرفت. نگاه غیر کلیشه ای اش به برخی مسائل انقلاب اسلامی و تحلیل هایش در باره مساله حجاب در فرانسه هر دو حاصل به کارگیری همین روش بودند. روشی که در آن با ابزار مصاحبه وارد ذهنیت افراد می شود و ترجمان کنش هایشان را از آنجا پی میگیرد. و همین باعث می شود تا نتایجی متفاوت از آنچه اغلب پژوهش های کمی حاصل میکنند به دست آورد و برخی اوقات خیلی خوب آدمی را اقناع کند. هر چند برخی جاها هم با نظراتش موافق نبودم. کتاب "فرهاد خسرو خاور، نگاهی به آرا و آثار" حاصل مصاحبه ی محسن متقی با خسرو خاور در باره زندگی و اندیشه های اوست که توسط موسسه فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر منتشر شده است. نام خسرو خاور در ایران خیلی شناخته شده نیست و این همان طور که خود او میگوید بیشتر به خاطر آن است که تقریبا تمام کارهایش را به فرانسوی یا انگلیسی نوشته و تاکنون هم هیچ کدامشان به فارسی ترجمه نشده. هر چند از خلال این مصاحبه می شود به برخی از نظرات او پی برد. البته محسن متقی هم در پایان کتاب توضیحی در باره برخی از آثار او آورده که آشنایی مختصری را به دست می دهد. آثار منتشر شده خسرو خاور را این کتب تشکیل میدهد: " خودشناسی فلسفی" "در جستجوی خویشتن " "اسلام در زندان های فرانسه" "جمهوری فرانسه و مساله حجاب و روسری" "اسلام جوانان " "جامعه شناسی انقلاب ایران " به علاوه تعداد زیادی مقاله به فرانسوی و انگلیسی به همین مقدار اندک بسنده میکنم. خواستم فقط یک معرفی مختصری کرده باشم و احساس خودم را موردش گفته باشم. البته وقتی کتاب را خواندم، تصمیم گرفتم مقاله ای از خسرو خاور ترجمه کنم. نتیجه اش این شد که یکی از مقالاتش یا شاید هم یادداشت هایش را با عنوان Multiculturalim in Europe ترجمه کردم. هرچند مقاله ی بسیار کوتاهی است و بیشتر هم جنبه ی توصیفی دارد وشاید از اندیشه های مهم خسرو خاور هم در آن خبری نباشد. اما به عنوان آغازی بر ترجمه آثارش بد نیست. مساله اصلی در این یادداست موضوع پوشش وحجاب است. اجمال و نیز توصیفی بودن نوشته نباید خواننده را به گمان وادارد که نویسنده حرفی برای گفتن در این زمینه ندارد. خسرو خاور در یکی از کتابهایش با نام "جمهوری فرانسه و مساله حجاب و روسری" به همراه دوستش فرانسواز گاسپار به طور دقیق و با روشی کیفی به بررسی این مساله می پردازد که خوب البته متاسفانه کتاب ترجمه نشده است. اما همان طور که گفتم از خلال مصاحبه میتوان نظر او را فهمید. به شخصه از تحلیلش در این باره خوشم آمد. مقاله جدید تر و جذاب تری را هم از او پیدا کردم با عنوان Institutional Problems of the Emerging Scientific Community in Iran(مشکلات نهادی پدیدار شدن اجتماع علمی درایران) که با نگاهی اجمالی جالب به نظر رسید، اما خوب به خاطر مفصل بودنش منصرف شدم از ترجمه اش. شاید اگر وقتی بود و عمری و... یک حرکتی کردیم. چند فرهنگی در اروپا نویسنده: فرهاد خسرو خاور مترجم: خودم مساله چند فرهنگی در اروپا را در دو سطح مختلف می توان مورد بررسی قرار داد. این امر در سطح زندگی روزمره از چنان گوناگونی برگشت ناپذیری برخوردار گشته است که از این حیث نمی توان آن را مورد بررسی و پرسش قرار داد. به طوری که حتی در فرانسه، جایی که مسائل پی در پی در مورد روسری نهایتا منجر به آن شد تا استفاده از این پوشش در مکان های عمومی (مدارس دولتی، همچنین ادارات عمومی و نیز در بسیاری از نهادهای غیر دولتی دیگر) منع شود، همچنان پای بندی سفت و سخت به روسری در بسیاری از حومه های فقیر نشین فرانسه وسکونت گاه های مسلمانان ارتدوکس به وضوح مشاهده می شود. سطح دیگر تحلیل مربوط به حوزه افکار عمومی و نیز تصمیمات نهادی درباره مساله پوشش است.(پارلمان ها، شهرداری ها،ادارات عمومی و...). به طور خاص پس از حادثه 11 سپتامبر، بمگذاری های لندن، کشته شدن ون گوک در هلند و نیز بمب گذاری های مادرید این حوزه با بحران و هراسی جدی در مواجهه با پدیده چند فرهنگی روبرو شده است. دو کشور اصلی یعنی هلند و انگستان که در آنها سیاست های مربوط به مساله چند فرهنگی بخشی از سیاست های مهم دولت به شمار می رود، این موضوع را از جنبه های مختلفی مورد بررسی قرار داده اند. واقعیت این است که پرسش از بنیادگرایی اسلامی در حال تبدیل شدن به یکی از جنجال برانگیز ترین مباحث روز در اروپاست. سطح زندگی روزمره با وجود منع استفاده از حجاب در موسسات عمومی فرانسه، همچنان در بسیاری از حومه ی شهرها و مناطق مسلمان نشین حجاب بخشی از پوشش زنان مسلمان سنتی[i](معتقد به آیین رسمی اسلام) محسوب می شود. این مساله تا حدی حرکتی واکنشی نسبت به سیاست های دولت فرانسه و تاحدی نیز به دلیل رشد اجتماعات جدید در فرانسه است. چنین امری مطمئنا پدیده ای مربوط به چند فرهنگی در حالت متداول آن نیست؛ چرا که بسیاری از مردم نسبت به این عقیده مسلمانان ابراز انزجار میکنند و با دیدگاه آنها یعنی استفاده از حجاب یا به طور خاص تر "قمیس" (پوشش سنتی برخی گروهای مسلمان) و همچنین ریش گذاشتن مردان مخالفند، این مخالفت از آن روست که که آنها معتقدند انجام چنین اموری از سوی اقلیت مسلمان سبب از بین رفتن یکپارچگی در جامعه فرانسه می شود. چنین رویکردی در باب پوشش اسلامی اکنون بسیار بیشتر از قبل از حادثه 11 سپتامبر و بمب گذاری ها مادرید و لندن در سالهای 2004 و 2005 در میان شهروندان اروپایی رواج دارد. برخی از مسلمانان در در توصیف شرایط ایده آل خود در جامعه از "بهشت های امنی" سخن میگویند که در آنها می توانند آشکارا و آزادانه برای عبادات روزمره خود حاضر شوند و بر اساس شیوه های سنتی دین خود در آنجا زندگی کنند. چنین شیوه ای از سوی بسیاری از شهروندان غیر مسلمان به عنوان نوعی بنیادگرایی محسوب می شود. به طور کلی نوعی انعطاف ناپذیری رو به افزایش در باب اعمال دینی اسلامی در میان اروپاییان وجود دارد. در انگلیس مساله حجاب به موضوعی عمومی تبدیل شده است و حتی بسیاری از توده های مردم به منظور منع استفاده از حجاب در اماکن عمومی دولتی به شیوه ها و راهکارهای قانونی متوسل شده اند. در هلند یکی از محدود کننده ترین قوانین مربوط به پوشش، مورد بحث و گفت و گو قرار گرفته است که اگر تصویب شود، داشتن حجاب در فضاهای عمومی غیر قانونی خواهد بود. در بلژیک، آلمان و سوییس هر روز بیش از پیش، حجاب یکی از نشانه های عدم شهروندی محسوب می شود. در بسیاری از نقاط آلمان و سوییس نیزمعلمان زن مجاز نیستند تا در مدارس از روسری استفاده کنند. در فرانسه نیز همان طور که اشاره شد حجاب نه تنها در مدارس دولتی بلکه همچنین در ادارات عمومی نیز ممنوع اعلام شده است. در واقع به طور کلی نوعی بد گمانی در میان بسیاری از سیاستمداران به وجود آمده است که امر نیز خود نتیجه صلبیت روز افزون جوامع اروپایی نسبت به هویت اسلامی است. سطح نهادی منع قانونی حجاب در مدارس دولتی فرانسه و تاحدی نیز در برخی نهادها وضعیتی را ایجاد میکند تا هر زن محجبه ای (اعم ازیک روسری ساده یا یک حجاب کامل) مورد سو ظن بنیادگرایی قرار گیرد. این مساله به نوبه خود موجب بروز شکافی در بین مسلمانان سنتی و دیگر شهروندان میشود و سبب میشود تا مسلمانان گرد یکدیگر جمع شوند و در اجتماعات محلی محدود(با حفظ حجاب) به زندگی خود ادامه دهند. این امر به نوبه ی خود نوعی اتهام کمونیست بودن را برای فرانسه (به دلیل سیاست یکپارچه سازی) به وجود می آورد و مسلمانان نیز از اینکه شهروندی به صورت تمام و کمال فرانسوی باشند سر باز میزنند. رویکرد فرانسه به مساله حجاب به نوعی اکنون در سراسراروپا و به ویژه کشورهایی نظیر هلند و انگلستان که به شکل رسمی چند فرهنگی محسوب می شوند عمومیت یافته است. این سیاست ها به به تدریج توسعه می یابند. محدودیت های بیشتری در باب هویت اسلامی اعمال میشود. گروههای اقلیت بیشتری از مسلمانان گرد هم جمع میشوند تا در حلقه های محدود و بسته به منظور حفظ خود از تاثیر سیاست های عمومی به حیات خود ادامه دهند. این گروه سعی میکنند تا درمعرض نارضایتی دیگر شهروندان قرار نگیرند. شهروندانی که نسبت به مسلمانان به دلیل عدم یکپارچه شدن آنها با کل جامعه معترضند. کنشگران مسلمان جدید سه گروه را میتوان برای کنش گران مسلمان متصور شد: گروه اول که اقلیتی فعال را تشکیل میدهد، معتقد است که مسلمانان باید به شکلی آشکارا وعمومی به اصول دموکراتیک اروپایی پای بند بمانند و از آنها بهره برند، وخشم ونگرانی اکثریت شهروندان اروپایی را از طریق "گفت و گوی بین سنت های دینی"[ii] خنثی کنند. این گروه در حالی که افراطی گری های اسلامی را محکوم میکند در باره مسائل چالش دار بحث و گفت و گو میکند. گروه دوم شامل یک "اکثریت خاموش"[iii] است که دارای برخی تعصبات اجتماعی در زندگی روزمره است و همچنین در معرض نوعی اسلام هراسی[iv] از سوی شهروندان دیگر قرار دارد. این گروه باید در مورد آنچه که معتقد است راست دینی[v] اسلامی است با افکار عمومی که غالبا آن را بنیادگرایی اسلامی می خوانند کنار بیاید. موضوعات بحث برانگیز مرتبط با هویت اسلامی این گروه احتمالا در آینده در تریبون ها و فضاهای عمومی مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت. گروه سوم اقلیت کوچکی است که ممکن است هم رادیکالیزه شدن و هم محصور شدن در مناطق اقلیت نشینی را که لکه ننگ بر آنها خورده است متحمل شود. وضیعت بد اقتصادی این گروه ها مشکلی را در پی دارد که همانا رشد مناطق فقیر نشین و روی آوردن تدریجی آنان به افراطی گری است. به نظر می رسد برای مبارزه با افراط گرایی و بهبود وضعیت مناطق اقلیت نشین در ابعاد مختلف نوع جدیدی از سیاست عمومی و گفت گوی بین سنت های دینی باید تقویت شود. مشکل اصلی در بیشتر جوامع اروپایی این است که فر آیند عرفی شدن آن چنان در حال مسلط شدن است که سخن از گفت و گوی ادیان تا حد زیادی اهمیت خود را از دست داده است. در عوض باید نوعی "گفت و گوی دمکراتیک با اسلام" آغاز شود. [i] orthodox [ii] Interfaith dialogue مقصود از این واژه کنش متقابلی است که در جهتی مثبت بین سنت های دینی متفاوت در سطوح فردی و نهادی شکل میگیرد. این فرآیند با کمک یافتن زمینه ای مشترک در باورهای دو گروه و از طریق یافتن ارتباط های احتمالی در بین شباهت های اعتقادات دو گروه پیش میرود.(English wikipedia encyclopedia ) [iii] Silent majority [iv] islamophobia [v] orthodoxy در میان اندیشمندانی که در عرصه اسطوره شناسی فعالیت کرده اند می توان از رولات بارت به عنوان یکی از کسانی که نگاهی متفاوت به اسطوره دارد یاد کرد. این نگاه متفاوت بیشتر از آنجا ناشی می شود که بارت اسطوره را وارد متن زندگی روزمره میکند و به نحوی از اسطوره و اسطوره شناسی استفاده ای پراتیک میکند. بارت اصول این نگرش جدید به اسطوره را در سال 1956 در مقاله ای با عنوان "اسطوره درزمان حاضر"(Myth Today ) تشریح میکند. این نگاه بارت به اسطوره شناسی خود در قالب مجموعه ی بزرگتری قرار میگرد که به طور کلی نگاه بارت را به زندگی روزمره و فرهنگ مردمی نشان می دهد و می توان آن را در حوزه مطالعات فرهنگی جای داد. در نگاه بارت می توان بر عناصر فرهنگی نام اسطوره نهاد. چرا که اسطوره نوعی گفتار است و پیامی را می رساند. به طور کلی همه چیز در زمانه ما می تواند به اسطوره یعنی رساننده پیام مبدل شود. این اسطوره ها پیامی برای عامه دارند که بارت میخواهد آن را واژگون کند. از نظر بارت جامه بداهت پوشاندن به امور روزمره نوعی سو استفاده ایدئوژیک است که بورژوازی به آن دست می زند. بورژوازی برای این هدف راهکارهایی دارد که از طریق آنها به اسطوره سازی دست می زند. کار اسطوره شناسی بنابراین از نظر بارت این است که به نوعی رمز گشایی دست بزند. او بر آن است تا با تحلیلی نشانه شناسانه زبان ایدئولوژیک بورژوازی و خرده بورژوازی را نقد کند و نشان دهد که مکانیسم اسطوره سازی ها بورژوازی عبارت است از طبیعی جلوه دادن امور، نشانه ها، ساختارها و اصول سازنده تفکر بورژوایی. کار اسطوره شناس کشف رمز و راز این جریان است. وظیفه اسطوره شناس آن است تا در پس هر چیز خنثی و معصوم و ساده ای بیگانگی عمیقی را بیابد و از همه چیز اسطوره زدایی کند. در واقع اسطوره شناس نوعی فعال سیاسی است که اغلب افشا گر ی هایش او را در در جایگاه فردی طرد شده قرار میدهد. می توان گفت اسطوره شناس فردی متعهد است. بستر اجتماعی و سیاسی عصرزندگی بارت، سخنان او را نیز قابل فهم تر می کند. در زمانه بارت دستگاه نظری مارکسیستی سلاح قدرتمندی به نام نقد ایدئولوژی ساخته بود که بسیاری ازجمله خود بارت و سارتر و فوکو(هر چند به شکلی متفاوت تر) از آن سود جستند و نقدی نظام مند ارائه دادند و "بدین ترتیب آثار خود را از آثاری که به شیوه ای ذوقی به بورژوازی حمله میکردند متمایز ساختند."(اباذری، رولان بارت و اسطوره و مطالعات فرهنگی، ارغنون شماره 18) نقدی که بارت به بورژوازی و نیز ایدئولوژی وارد میکند هر چند در کلیت خود یاد آور نقد های کوبنده مارکس است، اما بارت در تحلیل خود از رویکرد هایی چون زبان شناسی، نشانه شناسی و... نیز استفاده میکند؛ علومی که معمولا در تحلیل های مربوط به مطالعات فرهنگی رد پایشان دیده می شود. در واقع نگاه بارت نگاهی چند بعدی و چند لایه است. با وجود همه اینها برخی متفکران بر کلی نگر بودن دیدگاه بارت معترض گشته اند و از این که وی گاه این نزاع ها را به نزاع های طبقاتی تقلیل میدهد که در آن یکی از طبقات در هنگام برطرف نشدن انتظاراتش درصدد کشف حجاب ایدئولوژیک طرف دیگر بر می آید، خرده گرفته اند. همان گونه که بسیاری از نظریه پردازان علوم اجتماعی معاصر از جمله کرایب و سیدمن یاد آور شده اند "نظریه اجتماعی اگر دچار مشکل است، یک دلیل آن این است که در این حوزه تلاش می شود تا نظریه ای فراگیر درباره جامعه و تاریخ به دست آید" (کشاکش آرا در جامعه شناسی، ص 14) در واقع عدم توجه به تمایزهای جوامع و بستر شکل گیری نظریه ها مشکل اصلی نظریه پردازی و استفاده از آن ها در قالب جوامع مختلف است. اما با وجود این، شباهت های و اشتراکات ساختاری در بین جوامع این اجازه را به ما می دهد تا وجود تفاوت در جوامع، از یک نظریه واحد در برخی موارد استفاده کنیم. در واقع به بیان زیملی و از منظر جامعه شناسی صوری "یک رشته پدیده های انسانی جداگانه را می توان با ارجاع به یک مفهوم صوری واحد ادراک کرد." (کوزر،250) اتفاقات اخیردر ایران، کنش ها و واکنش های افراد و گروه ها شرایط خاصی را فراهم کرد. شرایطی که زمینه نوعی شکل گیری تضارب آرا را هر چند به شکلی ناقص فراهم آورد.در چنین شرایطی حرفها، رفتارها و کنش های افراد و گروه ها به شکل روشنی نمایانگر رویکردهای کلان آنها در برخورد با مسائل بود. در این میان یکی از مسائلی که به انحا مختلف از سوی دولت حاکم(هرچند در این تحلیل تفاوتی نمی کند که چه جریانی بر سر کار است) و فراتر از آن از سوی نظام اسلامی مطرح میشد اهمیت و تقدم موضوع "حفظ نظام" بر دیگر مسائل در میانه شرایط پیش آمده بود.جمله آشنای امام خمینی در چنین روزهایی زیاد شنیده می شد: حفظ نظام از اوجب واجبات است. تاکید رهبر نظام اسلامی بر این موضوع نیز نشانگر آن بود که این مساله رویه رسمی نظام است. اما به نظر میرسد به واقع سخن گفتن از مساله حفظ نظام به نگاهی عمیق تر نیازمند است. "حفظ نظام" یکی از اسطوره های نظام اسلامی است. اسطوره ای که در درون خود اسطوره های خرد دیگری را برای استحکام خود جای داده است.روند این اسطوره سازی با پیروزی انقلاب آغاز شده است. در این جریان توده ی غالبی از مردم که اغلب در گرایشات ایدئوژیک خود نیز با نظام هم سو هستند به این باور رسیده اند که حفظ نظام در صدر همه امور قرار دارد. اسطوره حفظ نظام برای تحکیم خود به اسطوره سازی ها دیگر در عرض خود روی می آورد. برای مثال از طریق نهاد هایی که در اختیار دارد(مثلا رسانه ها ) سعی بر آن دارد تا همواره امور را طبیعی جلوه دهد. تلاش می کند تا چهره ای ماورایی از حاکم نظام اسلامی ارائه دهد. حاکمی که در یک روند تدریجی خود نیز برای توده ای به اسطوره تبدیل شده است. اسطوره ای خدشه ناپذیر. اجزای نظام هر یک در خدمت کل آن هستند. همه چیز نهایتا برای یک هدف است و آن حفظ این نظام است. نشانه ها، پیام ها و... همه به اسطوره ها تبدیل میشوند که قرار است کاری معین را انجام دهند. هر جزیی که هدفی غیر از این داشته باشد خود به خود از چرخه حذف می شود. همه چیز را می توان به مثابه یک اسطوره فهمید. اسطوره های که اغلب اوقات تقدسی دروغین برایشان اعتبار می شود و به قول یونگ به یکی از عناصر تشکیل دهنده ی ناخود آگاه جمعی تبدیل می شوند. همین بعد تقدس در اسطوره است که باعث میشود زمانی که اسطوره شناس یا روشنفکر سعی دارد تا از این اسطوره های چوبین اسطوره زدایی بکند مورد طرد قرار بگیرد. رویارویی با تقدس در طول تاریخ همواره خشم منادیان آن را در پی داشته و البته کاملا هم درست است. البته زمانی که این تقدس دروغین و اعتباری نباشد. این اسطوره سازی ها در درون هر نظامی برای حفظ خودش صورت می گیرد. بر خلاف آن چه عده ای معتقدند، نظام اسلامی هم از این قاعده مستثنی نیست. و این اعتقاد نه تنها در عرصه عمل است بلکه توضیح خواهم داد که در عرصه نظر نیز چنین رویکردی وجود دارد. با همه این ها سوال مهمی وجود دارد که پاسخ به آن راهگشای بسیاری از مسائل خواهد بود. منظور از حفظ نظام چیست؟ نظام، و به طور خاص تر نظام اسلامی، کلی است که جدای از اجزایش معنا ندارد و اصولا تحققش در گرو تحقق تمام اجزای آن است. هر چیزی غیر از این شایسته آن نیست تا نام نظام اسلامی بر آن نهاده شود. رویکردهای گزینشی از "کل نظام" در رویه های حکومتی به ذبح محتوای نظام خواهد انجامید. آیا منطقی است که به بهانه ی حفظ برخی از اجزای یک نظام، اجزای دیگر آن را قربانی کنیم؟ آیا شارع چنین مجوزی را می دهد؟ کدام عقل سلیمی حکم می دهد تا به بهای حفظ عرضیات یک سیستم، ذات و جوهر آن را زیر پا بگذاریم؟ پس از سی سال همچنان فهم روشنی از نظام اسلامی وجود ندارد. وقتی می شنویم که حفظ نظام در اولویت است، این سوال به ذهن متبادر می شود که حفظ نظام یعنی حفظ چه چیزهایی؟ آیا مقصود آن است تا مجموعه ای از ساختارهای صوری باقی بمانند؟ آیا مقصود آن است تا برخی ساختارهای محتوایی مثلا ولایت فقیه(هرچند در قالب ساختارهای صوری) تداوم یابد؟ آیا هدف این است تا چنین ساختارهایی فارغ از آن که کارکرد واقعی خود را انجام میدهند یا نه همچنان به حیات خود ادامه دهند؟ آیا اصولا اجزای یک نظام برای خود استقلال بالذات دارند که حفظ تک تک آنها خود به خود اهمیت داشته باشد و یا اهمیت وجودشان به دلیل اتصالشان با هدفی مهتر است؟ کسی شک ندارد که عدل مهترین هدف حکومت و نظام اسلامی است. اساسا فلسفه برپایی حکومت در قالب اسلامی بر پایی عدالت است و اصلا همان گونه که امام محمد باقر ع درمورد پیامبر می فرماید نقطه آغاز کار نبی اسلام عدل است: ان رسول الله ابطل ما کان فی الجاهلیه، واستقبل الناس بالعدل(تهذیب، شیخ طوسی،ج6، ص 156). در دینی که خداوندش بارها و بارها در کلام خود بر برپایی عدل تذکر میدهد: امرت لاعدل بینکم(سوره ی شوری، 15) و وصی بر حق نبی اش فریاد می زند که: العدل اساس به قوام العالم(ترجمه الحیاه، جلد 6، ص 500) چگونه می شود به بهانه ی حفظ وسایل تحقق یک هدف، خود آن هدف را قربانی کرد؟ هیچ عقلی ، هیچ نقلی و حتی هیچ قانونی چنین حکمی نخواهد داد: "در جهموری اسلامی ایران آزادی و استقلال و وحدت و تمامیت ارضی کشور از یک دیگر تفکیک ناپذیرند و حفظ آنها وظیفه دولت و آحاد ملت است. هیچ فرد یا گروه یا مقامی حق ندارد به نام استفاده از آزادی به استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی و تمامیت ارضی ایران کمترین خدشه ای وارد کند وهیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور آزادی ها مشروع را هر چند با وضع قوانین و مقررات سلب کند"(اصل 9 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران) هر حرکتی که به نام حفظ کذا به پایمال شدن عدل بینجامد عین ظلم است. آنان که این جمله امام خمینی که حفظ نظام از اوجب واجبات است چنین تفسیر میکنند که به هر شکل و وسیله ممکنی باید باید به حفظ نظام(نظامی که خود نمی دانند چه چیزش را می خواهند حفظ کنند) پرداخت و نهایتا نیز به یک ماکیاولیسم اسلامی میرسند گویی فراموش کرده اند که در راس فقه المصلحه خمینی عدل حکومت میکرد:"اسلام حکومت با تمامی شئون آن است، واحکام قوانین اسلام هستند که شانی از شئون حکومت به حساب می آیند. بلکه احکام، مطلوبات بالعرض و امور آلی برای اجرای حکومت و گسترش عدالت هستند."(امام خمینی، کتاب البیع، جلد 2، صفحه 472) آنها که امروز دم از آن میزنند که سخن ولی فقیه حجت است و فصل الخطاب خوب است نگاهی هم بیندازند به کلام بنیانگذار این جمهوری تا بفهمند که به نام مصلحت نمی توان عدل را شهید کرد و آزادی را به صلابه کشید. آری حفظ نظام از اوجب واجبات است. حفظ نظامی که حداقل در فهم اجزای خود تردید ندارد و میداند که هرچه میکند برای عدل است. حفظ نظامی که میداند پسوند اسلامی داشتن برایش مسولیت زاست. اگر قرار است نظامی به معنای واقعی پا بر جا بماند صداقت و عدالت باید ارکان اصلی آن باشند. کاش آنانکه خود در جبهه علی قرار میدهند و هر که غیر خود را یزیدی و معاویه صفت می نامند اندکی آزاد اندیشی داشتند و اندکی از تلاش های سیزیف وار دست بر میداشتند کمی از روی آگاهی سخن می گفتند و عمل میکردند: یا کمیل! ما من حرکت الا و انت محتاج فیها الی معرفه(ای کمیل! هر جنبی که می خوری باید بدانی که چه میکنی)(خطاب امیر المومین به کمیل، تحف العقول،ص 171) اما چه باید کرد تا بر این اسطوره زدایی ها و روشنگری ها نام دشمنی ننهند. برداشت آخر: داری خیابان راه می روی، ناگهان صدای جیغ می شنوی بر میگردی میبینی دختری روی زمین افتاده و ماموری با باتوم در حال زدن اوست. زنی چادری را می بینی که کنار شوهر جانبازش ایستاده، اشک می ریزد و ناسزا می گوید و فقط شکایت میکند. مرد در حال راه رفتن است. ضربه ای به شکمش می خورد و بعد با توم به سرش می خورد، و خون جاری می شود. همین قدر بیشتر نمی توانی تعریف کنی. شب شده. می روی به خانه. تلویزیون دارد اخبار میگوید. یک نفر می گوید"اولویت پلیس در برخوردها اخلاق است" کسی مرتب دم از قانون میزند یک نفر میگوید "در این فضا نقل پخش نمیکنند" "مردم از صدا و سیما به خاطرعملکردش تشکر کردند" تعداد اندکی اغتشاش گر سعی در به زدن فضای مقدس نماز جمعه داشتند" و و و........... نگاه میکنی و فقط می توانی بگویی: باشه باشه... کاری کنید لطفا خیلی وقت است که دارد بهم فشار می آید. خیلی وقت است که فهم چیزهایی برای کمی سخت است. خیلی وقت است که فکر میکنم به اینکه آیا درست فکر می کنم یا نه. خیلی وقت است که هی دارم این ور آن ور را رصد میکنم تا حرفهایم باد هوا نباشد. ولی خوب این فشارها و... فقط گاهی وقت هاست که نمود پیدا میکند. و حتما لازم است که این طور می شود. این کنار را نگاه می کنید یک حرفهایی میبینید از حقیقت و مصلحت و این حرفا. هر وقت کسی حالش از ما بهم خورد یا ناراحت شد، نگاهی به این کنار بیندازد و ببیند که قرار نبوده مطابق میل کسی حرف بزنیم، چرا که اصلا حقیقت مطابق خواست ما نیست. محیط مجازی عرصه بودن ها و حضورهای دیگر گونه است. عرصه است برای نمایش "خود". البته تکه تکه های "خود".جایی است که می توانی خودت را تقسیم کنی تا آدمها بیایند و تکه هایت را بردارند و هرکدام به گونه ای فهمت کنند. اینجا عرصه برساخت های دو واسطه ای است. ارتباط های رو در رویمان هرروز هی حداقل تر میشود. همه چیزمان را می سپاریم به تلفنو اینترنتو ایمیل و... . دیگر برای همه مان واضح است شده که بخشی از خودمان را مجوریم که در این فضا عرضه کنیم. و چه قدر مهم تر می شود وقتی بعضی ها دوست داشته باشند در این عرضه کردن ها(عرضه احساس، اندیشه و...) کاری از پیش ببرند. اینها اصولا هدف برایشان خیلی مهم است.حتی اگر کاری هم نکنند برای این هدف، باز هم مهم است. محیط مجازی را بی فایده فرض کردن مهم نیست، کلا گویا هدف مهم است.دغدغه مهم است. یاد لوتر می افتم: ایمان، تنها ایمان کافی است. آری هدف، دغدغه، تنها همین ها کافی است. هی بعضی وقتها فکر میکنم که شاید در لفافه حرف زدن گاهی خوب باشد بعد می بینم که اصولا من اهلش نیستم. من باید این طور سخن بگویم که: چرا دوستان من محیط مجازی را جدی نمی گیرند؟ پتانسیل بهره وری از محیط مجازی واقعا این است؟ در دنیایی که آدمها اصلا از طریق همین عرضه کردن های مجازی است که شناخته میشوند و اندیشه ها از کانال همین صفحات الکترونیکی است که نشر می یابند، آیا جمعی از آدمهایی که دغدغه و هدف دارند توانسته اند یا اصلا میخواهند که از این فضا به شکلی دیگرگونه بهره ببرند؟ در مورد وبلاگ، ماهیت و کارکردهای آن حرف های زیادی دارم. شاید وقتی در موردشان نوشتم. ساختار وبلاگ به گونه ای است که اصلا به طور ذاتی خاصیت شخصی سازی دارد. اما نباید این شخصی سازی تا آنجا تنزل پیدا کند که وبلاگ ها صرفا مجالی شوند برای عرضه تجربیات شخصی، احساساتی که به تناسب شرایط برای آدم به وجود می آیند و.... .وبلاگ جبری نیست که خود را بر ما تحمیل کند. چرا برای وبلاگ کارکرد های از پیش معلوم قائل میشویم؟ بارها شنیده اید که به هم می گوییم: " حوصله ی بحثای وبلاگی رو ندارم" مگر بحثهای وبلاگی ماهیتی خاص واز پیش معلوم دارند؟ چرا کمی به این محیط بها نمیدهیم؟ چرا حرفی نمی زنیم؟ چرا قناعت کرده اید به این که هر از گاهی شعری بنویسید یا تجربه ای را بازگو کنید یا احساسی را؟ طرفهای مقابلتان را ببینید، ببینید چه تلاشی میکنند. ببینید چگونه دارند از وبلاگ کار میکشند. چرا حرف نمی زنید؟ من از شما گله دارم. چرا کاری نمیکنید. چرا اندکی از این علمی که در این چند سال یاد گرفته اید استفاده نمی کنید؟ هر نگاهی که به این علم دارید فعلا دارید می خوانیدش. غربی است یا هر کوفت دیگری به هر حال دارید عمرتان را صرف می کنید. چرا درباره مسائل جاری کشورتان حرفی، تحلیلی نمی کنید؟ می ترسید انگ روشنفکر بودن بهتان بخورد. باشد راحت باشید. چرا در مورد این مسائلی که یک سره در دانشکده برایتان دغدغه شده است حرفی نمی زنید. نقد علوم اجتماعی تان کو؟ دانشگاه اسلامیتان کو؟ اصلا انگار عادت کرده اید به برخوردهای واکنشی. وقتی دوستان انجمن اسلامی شروع کردند در وبلاگ هایشان در مورد آن شرایط دانشکده حرف زدن، شصتتان خبر دار شد که مثل اینکه باید جوابشان را بدهیم. از این همه دانشجوی بسیجی که ادعای هدف و دغدغه و کار علمی و سیاسی و... دارند تک و توک وبلاگ هایی را میبینی که یک کارهایی میکنند. بعضی هایشان هم واقعا پایین تر از انتظارند. مثل سجاد صفار هرندی. دانشجوی ارشد جامعه شناسی. که نمیدانم اگر نبود دوستان می خواستند گوشه ی وبلاگشان برای پیوندهای روزانه لینک چه کسی را بگذارند. به خود آقای صفار هم گفتم که حرف و تحلیل های ایشان واقعا پایین تر از حد انتظار است. کمی چشنی نظری نیاز دارد. تحلیل هایشان اغلب به تحلیل های سیاسی پهلو می زند. این ایام انتخابات، چرا هیچ کس از دوستان من تحلیلی ارائه نداد؟ چرا حرفی نزد؟ ننگ است که از این علم استفاده کنیم؟ خبری از فکر و اندیشه نیست. حالا هی بگویید نشریه می زنیم. کار علمی میکنیم. همایش برگزار میکنیم. من نمی دانم واقعا اگر امروز برای کسی هنوز اهمیت محیط مجازی معلوم نیست که باید عزا گرفت. و اگر معلوم است که خوب پس خروجی اش کجاست؟ گنگ که حرف نمی زنم؟ واضح است دیگر؟ ها؟ اگر هم واضح نیست تقصیر من نیست. تقصیر اینجاست. گفتم که وبلاگ عرصه برساخت های دو واسطه ای است. ما در برخوردهای رو در رویمان هم توسط بقیه برساخته می شویم حالا فکرش را بکن بخواهی خودت را با واسطه وبلاگ عرضه کنی. این شطحیاتی که اینجا می بینید ما زده ایم، اصلا برای این ایجاد شد که کمی داشت حالمان به هم می خورد از اینکه هی وارد وبلاگ های دوستانمان می شدیم و می دیدیم که خب خبری نیست که نیست. آنهایی هم که خبری بود گیر کرده بودند در چنبره کلیشه ای همیشگی. شطحیات ما هم هنوز جانی نگرفته. ادعایی هم نداریم. اما خواستم گفته باشم که بیکار نبودیم که بی هدف وبلاگی درست کنیم و برایش وقت بگذاریم. می خواهم بگویم بین دوستان من هنوز چنین نگاهی به محیط مجازی در عرصه نظر وجود ندارد. کاری ندارم که چه نتیجه در عرصه عمل وجود دارد. اول باید این نگاه شکل بگیرد که وبلاگ یک عرصه جدی و تاثیر گذار است. این شطحیات در حال حاضر نتایجی هم داشته از جمله اینکه هم اینجا و هم در دانشکده به شوخی و جدی به روشنفکر شدن متهممان کردند. و اصلا مگر روشنفکر بودن اتهام است؟ اگر نام انسان مسول و متعهد ،حقیقت جو و روشنگر، روشنفکر است پس ما هم جزو همان ها هستیم. آن قدر حرف دارم برای زدن که ترجیح دیگر حرف نزنم و فقط اشاره ای کرده باشم تا ببینیم چه پیش می آید. این حرفها هم تمام نمی شود. این ها را میگویم تا اول خودم راحت شوم و وظیفه ام را انجام داده باشم. ثانیا اصلا مهم نیست حرفهای من را بپذیرید یا نه. مهم این است که حرفهایی بینمان شکل بگیرد. با هم سر و کله بزنیم تا نتیجه ای بیرون بیاید و ببینیم چه باید کرد. مدتی است که بحثی درباب حق و عدالت و عقلانیت و دین و... و نسبت های این مفاهیم در وبلاگ شکل گرفته است. در ادامه این مباحث برآن شدم تا نظر یکی دیگر از صاحب نظران بنام را در اینجا مطرح کنم. نگارنده نیز به موقع نظر تفصیلی خود را مطرح خواهد کرد. برخی از دوستان اشاره کردند که چرا نام این افراد را ذکر نمی کنیم. در پاسخ باید گفت طبق اصل انظر الی ما قال ... آن چه که اهمیت دارد متن است. از سوی دیگر به نظر میرسد ذکر نام این افراد به عنوان پیش فرض، در نظرهای دوستان موثر خواهد بود. از این رو در پایان نظرات، نام نویسنده را ذکر خواهم کرد. "...قسمت دیگر مربوط به نظام تشریع است. مربوط به دستورهای دینی است.مربوط به این است که دستورهای الهی که به وسیله پیامبر اکرم رسیده و به نام شریعت و قانون اسلامی خوانده شده چه طور؟ آیا نظام تشریع تابع میزان عدل است یا نه؟ آیا عادلانه وضع شده است و هرحکمی تابع یک حقیقت و یک مصلحت و مفسده واقعی است، یا این طور نیست؟ این بود که دو دسته در میان علمای اسلامی به وجود آمدند یک دسته طرفدار حسن و قبح عقلی شدند و گفتند فرمان شارع تابع حسن و قبح و صلاح و فساد واقعی اشیا است. و دسته دیگر منکر حسن و قبح عقلی اشیا شدند و گفتند حسن و قبح اشیا تابع دستور شرعی است. درباره عدل و ظلم هم که مربوط به حقوق وحدود مردم است و یک موضوع اجتماعی است این حساب پیش آمد. مطابق نظر عدلیه، در واقع نفس الامر حقی هست و ذی حق بودن و ذی حق نبودن خودش یک واقعیتی است، قبل از آن هم که دستور اسلام برسد حق و ذی حقی بوده. یکی به حق واقعی خود میرسید ویکی محروم می ماند. اسلام آمد و دستورهای خود را طوری تنظیم کرد که هر حقی به ذی حق خود برسد. اسلام دستور های خود را مطابق حق و عدالت تنظیم کرد. عدالت یعنی " اعطا کل حق ذی حقه" حق و عدالت امری است که اگر اسلام هم دستور نمی داد باز هم حقیقی بود و حقیقت بودنش طوری نمی شد. و مطابق نظر دسته دوم حق و ذی حق بودن و ذی حق نبودن و همچنین عدل و ظلم حقیقت ندارد. تابع این است که شارع اسلام چگونه قانون وضع کند. به عقیده این دسته همان طوری که نظام تکوین به موجب اینکه فعل حق و مولود اراده مطلقه و مشیت مطلقه خداوند است نسبت به هیچ قانونی و قاعده ای خاضع و تابع نیست، نظام تشریع هم به همین موجب تابع هیچ اصلی نیست و نسبت به هیچ قانونی خاضع نیست. هر چه قانون اسلام وضع کند حق است، یعنی حق میشود، و هر طور که او قرار دهد عدالت است. ممکن است گفته شود که این بحث چه ثمره عملی دارد؟ به هر حال هر دو دسته درباره قوانین موجود اسلامی معتقدند که مقرون به صلاح و موافق حق و عدالت است، چیزی که هست یک دسته معتقدند اول حسن و قبح و صلاح و فساد و حق و ناحقی بود و بعد شارع اسلام دستورهای خود را طبق آنها تنظیم کرده، و دسته دیگر می گویند اینها از اول نبوده اند و به دنبال دستورهای دین پیدا شده اند. یک عده ای میگویند حسن و قبح و حق و ناحق و عدالت و ظلم مقیاس دستورهای دین است، یک عده میگویند دین مقیاس اینهاست، حالا چه خواجه علی چه علی خواجه، نتیجه یکی است. لهذا علمای هر دو دسته که وارد مسائل فقه و اصول شده اند در اطراف مصلحت احکام وتقدیم مصلحتی بر مصلحت دیگر بحث کرده اند. در جواب عرض میکنم خیر این طور نیست، اثر عملی مهمی دارد وآن مساله دخالت عقل و علم در استنباط احکام اسلامی است. اگر نظریه اول را بپذیریم که حقی و عدالتی بوده و حسن وقبح واقعی بوده و شارع اسلام همیشه آن واقعیات را منظور می داشته، قهرا در مواردی بر می خوریم به حکم صریح عقل و علم که مقتضای حق چیست، و مقتضای عدالت چیست، صلاح کدام است و فساد کدام، ناچاریم این جا توقف کنیم و عقل را به عنوان یک راهنما درمواردی که می تواند صلاح و فساد را درک کند بپذیریم و قاعده ای را که عدلیه گفته اند که" کل ما حکم به العقل حکم به الشرع" یا گفته اند" الواجبات الشرعیه الطاف فی واجبات العقلیه" به کار بندیم، گیرم ظاهر یک دلیل نقلی خلاف آن باشد، زیرا روی آن مبنا ما برای احکام اسلامی روحی و غرضی و هدفی قائلیم، یقین داریم که اسلام هدفی دارد و از هدف خود هرگز منحرف نمی شود، ما به همراه همان هدف می رویم، دیگر در قضایا تابع فرم و شکل و صورت نیستیم، همین که مثلا فهمیدیم ربا حرام است و بی جهت هم حرام نیست، می فهمیم هر اندازه که بخواهد تغییر شکل و فرم وصورت بدهد باز حرمتش جایی نمی رود. ماهیت ربا، ربا است و ماهیت ظلم ظلم، و ماهیت دزدی دزدی، و ماهیت گدایی و کَلّ بر اجتماع بودن گدایی است، خواه آنکه شکل وفرم صورتش همان شکل ربا و ظلم و سرقت و گدایی باشد یا آنکه شکل و قیافه را عوض کند و جامه حق و عدالت بر تن نماید. اما بنا بر نظریه دوم، عقل به هیچ وجه نمی تواند راهنما باشد. قوانین و مقررات اسلامی یک روحی و معنایی ندارد که ما این روح و معنی را اصل قرار دهیم. هر چه هست همان شکل و فرم م وصورت است. با تغییر شکل و فرم و صورت همه چیز عوض می شود. اصولا مطابق این نظریه هر چند نام حق و عدل و نام مصلحت و تقدیم مصلحتی بر مصلحت دیگر برده میشود، اما یک مفهوم واقعی ندارد، نام همان شکل و فرم و صورت را مصلحت و عدالت و حق و امثال اینها گذاشته اند. پس مطابق نظریه اول، ما به حق و عدالت و مصلحت به عنوان یک امر واقعی نگاه میکنیم، اما بنا بر نظریه دوم به عنوان یک فرض خیالی. یک سبب گمراهی مردم جاهلیت همین بود که قوه درک خوبی و بدی از آنها سلب شده بود و هر قبیح و زشتی برا تحت عنوان دین قبول می کردند و نام امر دینی و شرعی روی آن می گذاشتند. قرآن کریم این جهت را از آنها انتقاد میکند و می گوید شما باید این قدربفهمید که کارهای زشت در ذات خود زشتند و ممکن نیست خداوند کارزشتی راتجویز کند و به آن دستور دهد. زشتی یک چیز کافی است برای این که شما بفهمید خداوند به آن امر نمی کند. می فرماید: و اذا فعلوا فاحشه قالوا وجدنا آبائنا و الله امرنا بها قل ان الله لا یامر بالفحشا اتقولون علی ما لا تعلمون. قل امر ربی بالقسط. یعنی وقتی که مرتکب فحشا شوند دو دلیل برای کار خود ذکر می کنند، یک اینکه سنت آبا و اجدادی است، دیگر اینکه می گویند دستور خدا همین است و خدا اجازه داده. به آنها بگو خداوند هرگز فحشا را اجازه نمی دهد. خود فحشا و عفاف حقیقتهایی هستند، واقعیت دارند، با امر و نهی خدا فحشا عفاف نمی شود و عفاف فحشا نمی شود. خدا هرگز به فحشا امرنمی کند و آن را اجازه نمی دهد، خداوند به عدل و اعتدال و میانه روی امر می کند. این را خودتان باید بفهمید و تشخیص دهید و مقیاس قرار دهید. با این مقیاس تشخیص بدهید که خداوند به چه چیز امر میکند و از چه چیز نهی می کند. این بود که علمای عدلیه گفتند ادله شرعیه چهار است: قرآن، سنت، اجماع، چهارم عقل. اما از نظر غیر عدلیه هیچ معنی ندارد که عقل از ادله شرعیه شمرده شود ویک پایه از پایه های اجتهاد و استنباط احکام شرعی قرار گیرد. از نظر آنها تعبد محض حکمفرماست." منتظر نظرات راه گشا و روشن گر شما هستیم. "... ممکن است تصور شود که قاعده " کل ما حکم به العقل حکم به الشرع و کل ما حکم به الشرع حکم به العقل" تاییدی بر این نکته است که عقل مصدر صدور احکامی است و احکام عقل مورد تایید شرع قرارمیگیرد، لیکن این تصور ناشی از تحلیل نادرست مفاد این قاعده است. مصدر این قاعده عقل است نه نقل. چنین نیست که در متون نقلی آمده باشد که هر چه عقل حکم صادر کرد مورد پذیرش و قبول خداست، پس مفاد این قاعده محصول ادراک و درایت عقل است و معنا ندارد عقل از طرف خود حکمی صادر کند، آن گاه بر مسند قضا و داوری بنشیند و حکم کند که هر چه من حکم کرده ام مورد رضایت و پذیرش خداست. این تلازم، اول کلام است. منشا ارزیابی ناصواب این قاعده آن است که عقل را حاکم قرار دهیم، اما اگر همه جا عقل را مدرِک و فهم کننده بدانیم معنای قاعده چنین می شود که آنچه عقل از احکام خدا می فهمد شرع آن را می پذیرد. یعنی ادراکی که عقل از حکم خدا دارد ممضای شرع است. به بیان دیگر عقل، حجت خدا و مصباح شریعت اوست. مفاد قاعده این است که عقل همتای نقل و در کنار آیات و روایات، منبع شناخت و کسب معرفت به احکام شرع است، در حوزه شریعت هر جا حضور دارد به عنوان مدرِک است نه حاکم..." انقلاب اسلامی در کشور ما،انقلاب بسیار پرشوری بود ، پرهیجان بود ، پر از عشق بود ، اما «فقرتئوریک» داشت، و این فقر تئوریک ، یعنی کمبود همان سهمی که عقل باید نسبت به آن ادا کند ، و همچنان هم بصورت فقر باقی مانده است. عبدالکریم سروش متن زیر بریده است کوتاه از تحلیلی پیرامون ماهیت مکانیزم حکومت داری در ایران در گذار از «حکومت پهلوی» به «حکومت اسلامی» . سطور زیر بیانگر گوشه ای از اندیشه های یکی از متفکرین بنام و شهیر دهه های دوم و سوم انقلاب اسلامیست .وی پژوهشگر و صاحب نظر و قلم در حوزه های فکری گوناگون ، از فقه و فلسفه گرفته تا اخلاق و سیاست و اجتماع و فرهنگ می باشد ، و هم اکنون صاحب چندین تالیف مستقل در زمینه های یاد شده. تامل پیرامون نکات طرح شده در متن زیر در شرایط امروزه جامعه ی دیندار ما و با توجه به روند اخیر حاکم بر جریان سیاسی کشور پس از انتخابات ، خالی از لطف نیست. « درباره ی تغییر نظام حکومت داری پیش و پس از انقلاب باید گفت اگر چه ما آن نظام سلطنتی پیشین را در صورت حذف کردیم ولی آن چه که باقی ماند و ما بشدت درگیر آن هستیم ، بازتولید روابط سلطنتی سابق است . به عبارت دیگر ، مردم انقلاب کردند تا خودشان تصمیم بگیرند ، نه اینکه برایشان تصمیم گرفته شود ،ولو اینکه "فرد صالحی" برایشان تصمیم بگیرد. برخورد و اراده ی انقلاب این بود که مناسبات سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی جامعه را کلا دگرگون کنیم . در روش و منش بعضی مشاهده می شود که تلقی آنها از حکومت اسلامی هیچ تفاوتی با یک نظام سلطنتی نداردو تنها تفاوتی که دارد این است که در رأس حکومت می باید یک "فرد عادل" و " عدم وابسته به اجنبی " و " عالم دین " باشد . اگر این چهار خصوصیت حاصل شد ، دیگر هیچ تفاوتی ندارد که او با مردم چه نوع برخوردی می کند . آیا مناسبات به شکل سابق باشد یا نباشد . این فرد چگونه آمده باشد . اگر اینها را در نظر بگیریم آن وقت سخن این می شود که در ذهن و عمل بعضی ها یک نظام شاهنشاهی داشتیم و حالا به اصطلاح یک نظام اسلامی داریم اما همان مناسبات و هنجارها حاکم باشد . کاّنه نظام سلطنتی اسلامی! یعنی نظامی که در آن حاکم اختیارات مطلق و نامحدود داشته باشد. متأسفانه تمام اینها را ما در نظام سلطنتی هم مشاهده کردیم. یعنی اختیارات مطلق به گونه ی سلطنتی ، که براساس انتخاب مردم و تحت نظارت مردم نیست. حکومتی که در چارچوب قانون محدود نمی شود. ما اگر این موارد را درنظر بگیریم ، حاصل این می شود که آن چه مورد نظر انقلاب بود ، مساله ی تغییر نظام بود و اینکه ما صرفا اسم نظام را عوض کنیم و چند خصوصیت مثل وابستگی به اجنبی و ظلم را برداریم ، این تحول بنیادی محسوب نمی شود و هیچ تناسبی با " جمهوری اسلامی " مد نظر امام (ره) ندارد و بیشتر یک نظام من درآوردی است تا جمهوری اسلامی. بنده می توانم به این شکل این را مطرح کنم که ما در زمینه ی از بین بردن بنیادهای نظام شاهنشاهی در همه ی زمینه ها مشکل داریم. اینکه می خواهند مردم اطاعت مطلقه کنند یکی از موارد است . اطاعت بی قید و شرط و خارج از ضوابط هرگز با تعالیم دینی سازگار نیست . حتی معصومین و ائمه هم در مسائل غیر از وحی از مردم انتظار اطاعت مطلق نداشتند. در حوزه ی امور اجتماعی ما اصلا اطاعت مطلق نداریم. در حالیکه می بینیم در برخی تریبون های رسمی اطاعت مطلق از حکومت ، و مانند این ها به عنوان یک ارزش دینی مطرح می شود و این هیچ معنا و مفهوم دیگری جز ادامه مناسبات و تفکر و اندیشه شاهنشاهی بین مردم و مدیریت ارشد کشور نخواهد داشت .» همین! هم اکنون نیازمند نظرات سبز دوستان واپس گرامان هستیم... این روزها ملت، رسانه ملی می جویدند با طعم بودریار . . . واقعیت، بی واسطه رخ می نمود... تحلیل اسلاوی ژیژک از مسائل اخیر ایران اخبار روز: www.akhbar-rooz.com اسلاوی ژیژک فیلسوف معاصر، از جمله امضا کنندگان “نامه گروهی از فیلسوفان معاصر و استادان دانشگاه های جهان در حمایت از تظاهراتکنندگان ایرانی” است. در این نامه که نام نوام چامسکی هم در بین امضا کنندگان آن دیده میشود، آمده است:«… دولتی که ادعای نمایندگی ارادهی مردماش را دارد صرفاً به شرطی میتواند چنین کند که ابتداییترین پیششرطهای شکلگیری چنین ارادهای را محترم شمارد: آزادی مردم برای گرد هم آمدن بیهیچ مانعی و تشکیل دادن نیرویی کلی و جمعی؛ قابلیتی نامحدود برای بحث و دسترسی به اطلاعات، و به بحث گذاشتن، تصمیم گرفتن و به اجرا درآوردن شیوهی عمل» و ادامه داده که :«سالهای متمادی حمایت خارجی از “ترویج دموکراسی” در بسیاری از کشورهای جهان باعث گسترش بدبینی موجهی نسبت به جنبشهایی مدنی شده که ادعای مشروعیت مستقیم دموکراتیک دارند. با این حال، این اصل به خودیخود همواره روشن است: صرفاً مردم میتوانند ارزش چنین ادعاهایی را تعیین کنند. ما امضاءکنندگان این نامه از دولت ایران میخواهیم کاری نکند که چنین تصمیمی را مانع میشود». آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرارآمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد… در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان میدهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکنندهای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را میدانستند و اگرچه درگیریهای خیابانی هفتههای متمادی ادامه داشت، همه به نوعی میدانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟ روایتهای مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج “حرکت اصلاحگرایانه” هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای “نارنجی” در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیر از سوی شکاکانی خنثی میشود که باور دارند احمدینژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان میآیند. به طور خلاصه میگویند: بیایید توهمها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدینژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را بهخاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد میکنند که تنها قیافه ظاهریاش از احمدینژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هستهای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است. دست آخر، غمانگیز ترین این مواضع متعلق به “چپ گرایان” طرفدار احمدینژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما اینگونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانههای غربی از او ساختهاند، پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییسجمهور مشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًیدهندگان از میزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط میتوان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه، این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش میگذارد، و قیم مآبانه میپندارد که برای ایرانیان عقبمانده، همان احمدینژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیدهاند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند. این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاحگرایان لیبرال غربگرا بنا شدهاند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزیاش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیلها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند. رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کردهاند، فریادهای الله اکبری که از پشتبامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز میشود، به وضوح نشان میدهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی میدانند، بازگشت به ریشههای آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامهها نمیشود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاریشان، شیوههای فیالبداهه برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبونشده انقلاب خمینی سروکار داریم. چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه میشود. نخست، احمدی نژاد قهرمان اسلامگرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانهاش حتی اکثریت آیتاللهها را هم معذب میکند. نان پخش کردنهای عوامفریبانهاش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوبگر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه بهدوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم بهوجود آمده است (سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوقالعاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است) ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدینژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارائه میدهد که به همه گروهها قول مساعدت میدهد. موسوی کاملا با او متفاوت است: نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک “آرمانشهر” بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمیتوان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربههای تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش میشد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک “گشایش” موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد میساخت، لحظهای که در آن “هر چیز ممکن به نظر میرسید”. آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق بهدست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی، باید گفت حرکت اعتراضی این روزها “بازگشت سرکوبشدگان” انقلاب خمینی است. و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک “اسلام خوب” لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همینجا در مقابل چشمانمان میتوانیم ببینم. آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنانکه بر اریکه قدرتند جلوی انفجار تودهها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند، بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه عظیم رهاییبخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غربگرا و بنیادگرایان ضد غرب نمیگنجد. اگر واقعبینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدینژاد خودمان نشستهایم. ایتالیاییها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند. ۱. اگر مایلید نظرتان را در مورد متن زیر مطرح کنید تا در مورد آن گفت و گو کنیم. روشن است که نوشتن متن یا نقل قول از افراد گوناگون در این وبلاگ لزوما به معنای پذیرش آنها نیست. ۲. نکته ی مهمی که لازم است بگویم این است که دوستان هر وقت در موقع خواندن هریک از پستهای این وبلاگ حالشان به هم خورد نگاهی به عنوان وبلاگ(شطحیات) بیندازند شاید اقناعشان کند. هر چند معنای شطحیات "سخنانی است که به ظاهر به خلاف شرع است" اما فکر می کنم ما از آن بیشتر "چرندیات" را مراد کرده ایم! "...از آنجا که عدالت مقیاس دین است و نه دین مقیاس عدالت، و از آنجا که عقلایی بودن، مقیاس حوزه اجتماعیات و فقه معاملات(کلیه امور حقوقی اعم از حقوق مدنی، حقوق تجارت، حقوق کیفری، حقوق اساسی و حقوق بین المللی و...) است، می توان نتیجه گرفت که احکام فقهی تا زمانی که بر مقتضای عدالت باشند و سیره عقلا برخلاف آن ها نباشد دارای اعتبار و حجیت هستند. آیا در مذهب عدلیه می توان احکامی بر خلاف سیره عقلا یا تنافی با ضوابط عدالت را شرعی و دینی دانست؟ مخالفت یقینی حکمی با سیره عقلا یا تنافی با ضوابط عدالت یا اثبات بیشتر بودن مفاسد از مصالح، کاشف از موقت بودن و غیر دائمی بودن چنین احکامی است. یعنی چنین احکامی از تشریعات متناسب با مقتضیات عصر نزول بوده است نه از تشریعات دائمی و ثابت شارع. فلسفه وجود چنین احکامی در متن کتاب و سنت، لزوم حل مشکلات عصر نزول و زمان های مشابه است. اگر شارع به تشریع چنین احکامی (آن هم با وجود نیاز شدید مردم آن زمانه) نمی پرداخت، حق رسالت در مورد مخاطبان و مردم مشابه ایشان ادا نشده بود، و اگر افرادی این گونه احکام مقید به مقتضیات زمان و مکان عصر نزول را احکام دائمی و ثابت اسلامی بپندارند، معنای دین، هدف بعثت و روح اسلام را درک نکرده اند. اسلام معنوی یعنی توجه جدی به اهداف و غایات متعالی دین و معنای اسلام. یعنی اینکه احکام و قالب های عملی را برتر از اهداف و غایات دین ندانیم و یقین بدانیم که احکام ، مطلوب بالعرض و غایات، مطلوب بالذات هستند و هر راهی تا زمانی اعتبار دارد که ما را به مقصد برساند. اگر به یقین(نه به ظن و گمان) محرز شد که طریقی، دیگر طریقیت ندارد و واصل به مقصد نیست، در این صورت از اعتبار ساقط می شود و طریق تازه ای برای وصول به آن مقصد عالی پیش بینی می شود. البته معنای این سخن این نیست که تمامی احکام فقه غیر عبادی، بالفعل فاقد اعتبارند. بلکه این سخن توجه به یک احتمال جدی است. توجه به مقتضیات زمان و مکان بر اساس ضوابط مذهب عدلیه و تعالیم کتاب و سنت معنایی جز این ندارد..." کمی شطح سیاسی "تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است." این روزها به فراخور شرایط، زیاد این جمله را روی پلاکاردها دیدیم یا از زبان ها شنیدیم. آشنا است فکر میکنم. اصل 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی. مثل بسیاری دیگر از اوقات بین احزاب و افراد بر سر قانون اساسی هم گویا جدال شکل گرفته. اطاله کلام چرا. بروم سر اصل مطلب. طیفی از افراد و احزاب به استناد این اصل خواهان برگزاری تجمعات و اعتراضات مدنی قانونی هستند. طیفی دیگر نیز در عرصه نظر مسلما به این اصل پای بند اند اما خوب در عرصه عمل نتوانسته اند با معترضین کنار بیایند. اشکال کار کجاست؟ اشکال از قانون است؟ یا نه شاید هم از تفسیر قانون؟ برخی می گویند تفصیل این اصل را قانون بیان میکند(جریان حاکم) برخی نیز می گویند نه خیر دوستان این طور نیست. چرا که در این صورت باید در ضمن همین اصل گفته می شد که تفصیل آن بر عهده قانون است به مانند اصل 24 که می گوید: نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه مخل به مبانی اسلام یا حقوق عمومی باشد. تفصیل آن را قانون معین میکند. ماشاالله قربانش بروم این قدر این قوانین ما جامع و مانع اند که فکر نکنم کسی بتواند سلیقه ای برخورد کند! از یک سو برخی در پاسخ به این سوال که چرا برای تجمعات آرام مجوز نمی دهید میگویند: تجمعاتی که زمینه ساز اغتشاش باشد مجوز نمی دهیم. بعد وقتی از آنها سوال میشود که چرا به تجمعات حامیان احمدی نژاد مجوز داده می شود می گویند چون احساس کردیم زمینه ساز اغتشاش نیستند.(بادامچیان) قربان احساست بشوم! از سوی دیگر برخی آن قدر برای اعتراض مدنی ارزش قائلند که می گویند:بستن راه اعتراض مدنی به روی مردم به معنی گشودن راههای خطرناکی است که خدا می داند به کدام سرانجام برسد.(خاتمی) کاری به این کارها ندارم. از کسی یا حزبی هم حمایت نمی کنم فقط حس میکنم اساسا ملغمه ای است برای خودش. همه مان احتمالا می پذیریم که اعتراض مدنی به خودی خود و بالذات کاملا قابل پذیرش است. علمای علم اجتماع مطلعند که چنین اعتراضاتی به قول زیمل و دیگر دوستان(و به شهادت هر عقل سلیمی) نقش سوپاپ اطمینان را در جامعه ایفا میکند. در واقع سبب می شود تا نارضایتی ها ی مدنی به صورت تکه تکه و با شدت کمتر بروز کند و از انباشت مخالفت ها و انفجار آن به شکل یک مثلا انقلاب جلوگیری کند. اعتراض مدنی یک حق است که هر شهروندی می تواند از آن بهره ببرد.شکل اعتراض مدنی کاملا روشن است. عناصر سازنده آن مردم و بدنه ی اجتماعی یا گروهی از مردم که دارای منافع مشترک هستند(دانشجویان، کارگران و...) می باشند.شیوه های اعتراض کاملا مسالمت آمیز و به دور از هرگونه خشونت است. در بسیاری موارد اعتراضات مدنی جنبه نمادین دارند و در واقع در عرض پیگیری منافع گروه از مجاری قانونی شکل میگیرند. رهبری چنین اعتراضاتی معمولا بر عهدی افرادی از میان خود گروه است. این اعتراضات دارای یک ایدئولوژی استوار و گسترده برای تغییرات بنیادین نیستند بلکه افراد دارای خواسته های کم و بیش سازمان نیافته، کوچک و مقطعی برای اعمال تغییراتی اندک هستند. و... اما چرا مساله اعتراض مدنی این چنین مورد بحث قرار گرفته است؟ همان گونه که همه می دانیم اعتراض مدنی یکی از عناصر سازنده جامعه مدنی است. و جامعه مدنی نیز یکی از مولفه های لیبرالیسم سیاسی است. کاری نداریم به سابقه ی لیبرالیسم در ایران و این که علما گفتند لیبرالیسم در ایران مرده به دنیا آمد.به ماچه! آنچه که در این نوشتار مهم است فعلا این سی سال انقلاب اسلامی(!) است. صرف یاد آوری میگویم وگرنه همگان دانند که زمزمه های لیبرالیسم اقتصادی را از دوران سازندگی بود که شنیدیم. بعد از آن اصلاحات آمد. صدای جدیدی شنیدیم وآن لیبرالیسم سیاسی فرهنگی بود.کار نداریم که اصلاحات در وقت مناسبی در این مملکت ظاهر شد یا نه اما هر چه بود سخن از توسعه سیاسی، مشارکت مدنی، آزادی بیان، حقوق مطبوعات، حقوق بشر، حقوق شهروندی، جامعه مدنی و... بود. (فارغ از داوری ها ی ارزشی به این نوشتار نگاه کنید.) تلاش دولت اصلاحات درآن بود تا با بوجود اوردن نهاد های واسط میان دولت و مردم، نظارت با تسامح بر مطبوعات، تاکید بیشتر بر حقوق در مقابل تکلیف و... به تقویت جامعه مدنی بپردازد. اطاله کلام نکنم. همه می دانیم. در حوزه مورد بحث من یعنی اعتراض مدنی اعتقادم بر این است که اصلاحات به رغم شعارهایش نتوانست آن گونه که باید در عمل به موفقیت کامل دست یابد.(برای بحث دقیق تر می توان با آمار و ارقام و... صحبت کرد) این عدم موفقیت جدای از ضعف خود دولت ناشی از مخالفت هایی است که در همان دوره با این دولت شد. احتمالا یادتان هست( این رو من خودم یادم نیست، بیشتر بر خوانده هایم تکیه میکنم تا مشاهداتم!) زمان وزارت کشور عبدالله نوری را. وزارت کشور در این دوره با تسامح بسیار برای صدور مجوز برای تجمعات اقدام میکرد. این حرکت با مخالفت برخی گروهها نظیر بسیج و انصار حزب الله و نیز برخی از احزاب روبرو شد. یکی از اعتراضاتی هم که نهایتا منجر بر برکناری نوری از وزارت کشور شد همین بود. بگذریم. این از این. دولت نهم همان بقایای باقی مانده از اصلاحات را هم ویران کرد. جامعه مدنی در دولت نهم مرد. تلاش این دولت برای حذف حلقه های واسط دولت و مردم و ارتباط مستقیم با مردم روز به روز جامعه مدنی را در کشور تضعیف کرد. خلاصه کنم. همان طور که گفتم کسی با اعتراض مدنی بالذاته مخالف نیست. مساله بر سر این است که اصولا جامعه مدنی و به طور خاص اعتراض مدنی در ایران یک شوخی است. این نه تقصیر معترضین است و نه تقصیر آنان که مورد اعتراض قرار میگیرند. موضوع این است که توسعه سیاسی و جامعه مدنی در ایران هنوز دوران جنینی خود را طی می کند. بسترهای شکل گیری جامعه مدنی هنوز در ایران کامل نشده است. جمهوری اسلامی هرچند در عرصه نظر برای چیزی به نام جامعه مدنی ارزش قائل است. اما بر همگان آشکار است که این موضوع درعرصه عمل جزو اولویت های آن نیست.رفت و آمد دولت ها یا به زبان بهتر رفت و آمد احزاب در جایگاه دولت در طول این سی سال همواره تغییر دغدغه دولت ها را در پی داشته است و این مانع از آن شده تا یک امر خاص بتواند تثبیت شود. گمان میکنم عدم صدور مجوز در یک دولت برای یک تجمع صرفا مخالفت با یک تجمع و یا حتی جلوگیری از اغتشاش نیست بلکه این عمل تابعی از پارادایمی است که یک دولت درآن تنفس میکند. لیبرالیسم و توسعه سیاسی در ایران نخست در میان نخبگان پیدا شد. اما دغدغه جامعه مدنی و چنین حساسیت های روشنفکرانه ای هنوز به درون بدنه ی اجتماعی راه نیافته است. چنین دغدغه های برای توده پس از رفع نیازها اولیه آنها مورد توجه قرار خواهد گرفت. دغدغه های توده به جز در برخی موارد با دغدغه های نخبگان هم سو نیست. یکی از این موارد انتخابات اخیر بود. مهمترین مساله ای که به چشم می خورد نه بالا رفتن شعور سیاسی مردم که افزایش حساسیت سیاسی آنها بود. کاملا مشهود بود که این حساسیت، خود جوش نبود و از سوی نخبگان سیاسی به توده تزریق شد. تجلی این حساسیت ها راه پیمایی های مداوم در خیابان ها بود. و اینجا بود که مساله اعتراض مدنی به میان آمد. در کنار مساله نوپا بودن توسعه سیاسی در ایران باید مساله شرایط ویژه ایران را نیز اضافه کرد. در واقع یکی از دلایل مخالفت جریان حاکم با برگزاری تجمعات به همین موضوع بر می گردد. اعتراض مدنی در ایران به ویژه زمانی که وجهه ای سیاسی دارد امری مستقل و منفصل نیست. اعتراض مدنی در بسیاری موارد وسیله ای است برای سو استفاده عناصر داخلی و خارجی . آنچه که نامش را اغتشاش نهاده اند همین سو استفاده هاست. حساسیت وقتی تشدید می شود که این اعتراضات از سوی یک جریان حاشیه ای(اصلاحات) علیه یک جریان حاکم(اصول گرایی) باشد. جریان حاشیه ایی که سابقه تاریخی اش(البته با خوانش اصول گرایی) چهره ی جالبی را نشان نمیدهد. و در ذهن اصول گرایان شائبه هایی را بوجود می آورد و همین می شود که سران اصلاحات را به صورت فله ای دستگیر میکنند! مقایسه کنید شکل اعتراضات مدنی را در ایران با بسیاری از کشورهای اروپایی و نیز آمریکا. کاملا مشهود است که حساسیت های دولت ها در آنجا حساسیت های امنیتی و نگرانی از سقوط یک نظام نیست. چرا که اصولا نظامی به آن معنا که در حکومت اسلامی تعریف میشود وجود ندارد. این ها همه مرتبط بدانید با تثبیت انقلاب اسلامی. انقلاب ما هنوز تثبیت نشده است. نگرانی های سیاسی و امنیتی حالا حالا ادامه خواهد داشت. مساله حفظ نظام هنوز جزو اولویت هاست (والبته همیشه خواهد بود، اما موضوع بر سر آن است که در هر دوره ای این مساله چه قدر دیگر مسائل را تحت شعاع قرار میدهد) هر چند از آن شدت دهه ی شصتی اش کاسته شده است. انقلاب در حال طی کردن دوران بلوغ است با همه سختی هایی که دوران بلوغ دارد. به قول جلال رها کنم دیگر...
پانوشت1/ به هم ریختگی و بی نظمی موضوع را که کم و بیش پیش آمده به بزرگی خودتان ببخشید. یک دلیلش این است که حرفها بسیار است و دیگر اینکه نوشتارهای وبلاگی است دیگر! پانوشت2/ نگارنده آگاه است که این واژه های خوش خط و خالی که اینجا استفاده کرد نظیر جامعه مدنی، توسعه سیاسی و... همه برای خودشان داستانی دارند. آن زمان که آقای خاتمی میگفت منظور ما از جامعه مدنی همان مدینه نبی است، به حق بسیاری بر آشفتند که یعنی چه؟ مگر می شود؟ این تناقضات با هم جمع نمی شوند و.... کلا خواستم گفته باشم که همه این واژه ها را با تسامح استعمال کردیم. پانوشت3/حرف خاصی اینجا زده نشد، بلکه مثل بیشتر اوقات بیشتر توصیفی بود از آنچه هست. علما خرده نگیرند! پانوشت4/همین دیگه "ده فرمان" در تقابل آشکار با ولایت أین تذهبون یا سیّد ؟ این روزها و شبها نقطه عطفی در تاریخ ملت ما در حال شکل گرفتن است. مردم از یکدیگر و درمیان جمعشان از اینجانب سوال میکنند که چه باید کرد و به چه سو باید رفت. بر عهده خویشتن میبینم که آنچه را باور دارم با شما در میان بگذارم، با شما بگویم و از شما بیاموزم، باشد که رسالت تاریخیمان را از یاد نبریم و شانه از بار مسوولیتی که سرنوشت نسلها و عصرها بر دوش ما گذاشته است خالی نکنیم.(بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی") 1... میرحسن موسوی :«آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد میانجامد؛...آمده بودم تا بگویم مردم از خدمتگزارانشان راستی و درستی میخواهند و بسیاری از گرفتاریهای ما از دروغ برخاسته است... ما با کجروی ها و دروغ گویی ها روبرو هستیم و در پی اصلاح آنیم./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب: « يك طرف به رئيس جمهور قانوني كشور، صريحترين و خجالت آورترين اهانتها و تهمتها را بيان مي كرد و با پخش كارنامه هاي جعلي براي دولت، رئيس جمهور متكي به آراي مردم را دروغگو، خرافاتي و رمال مي ناميد و اخلاق و قانون و انصاف را زير پا مي گذاشت. /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 2... میرحسن موسوی :« چقدر بیانصافند کسانی که منافع کوچکشان آنها را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ساخته و پرداخته بیگانگان و «انقلاب مخملین» بنامند./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : «این وضعیت دشمنان را به طمع انداخت و تصور کردند که در ایران هم می توانند همچون برخی کشورهای کوچک با چند ده میلیون دلارِ یک سرمایه دار صهیونیست، «انقلاب مخملی» کنند اما مشکل اصلی این دشمنان نادان این است که هنوز هم ملت ایران را نشناخته اند./ خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 3... میرحسن موسوی :« اما آن چنان که میدانید همگی ما در راه این تجدید حیات ملی و تحقق آرمانهایی که در دل و جان پیر و جوان ما ریشه دارند با «دروغ و تقلب» روبرو شدیم و آن چیزی که از عواقب قانونگریزی پیشبینی کرده بودیم به صریحترین شکل ممکن و در نزدیکترین زمان تحقق یافت...اگر حجم عظیم تقلب و جابهجایی آرا، که آتش به خرمن اعتماد مردم زده است، خود دلیل و شاهد فقدان تقلب معرفی شود، جمهوریت نظام به مسلخ کشیده خواهد شد و عملا ایده ناسازگاری اسلام و جمهوریت به اثبات میرسد./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : «مردم البته اطمينان دارند اما برخي طرفداران نامزدها هم اطمينان داشته باشند كه نظام جمهوري اسلامي اهل خيانت در آراي مردم نيست و ساز و كارهاي قانوني انتخابات در كشور ما اجازه تقلب نمي دهد آن هم تقلب در حد يازده ميليون رأي./ خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 4... میرحسن موسوی :« اگر مردم نتوانند برای دفاع از حقوقشان به نحوی مدنی و آرام واکنش نشان دهند مسیرهای خطرناکی در پیش خواهد بود که مسوولیت قرار گرفتن در آنها بر عهده کسانی است که رفتارهای مسالمتآمیز را تحمل نمیکنند... اینجانب همچنان قویا اعتقاد دارم درخواست ابطال انتخابات و تجدید آن حقی مسلم است که باید به صورتی بیطرفانه از طریق یک هیات مورد اعتماد ملی مورد بررسی قرار گیرد، نه آن که پیشاپیش امکان ثمربخش بودن آن منتفی اعلام شود، یا با طرح احتمال خونریزی، مردم از هرگونه راهپیمایی و تظاهرات بازداشته شوند ./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : « اگر قرار باشد بعد از هر انتخابات، آنهايي كه رأي نياورده اند اردوكشي خياباني كنند و در مقابل اين حركت، كساني هم كه رأي آورده اند طرفدارانشان را به خيابانها بكشانند پس اصلا چرا انتخابات برگزار مي شود؟ ضمن آنكه مردم چه گناهي كرده اند كه بايد به علت اين كارهاي ما، از كسب و كار و زندگي خود باز بمانند. انتخابات براي اين است كه در صندوق هاي رأي معلوم شود كه مردم چه مي خواهند نه در كف خيابانها... از همه ميخواهم به اين روش غلط خاتمه دهند كه اگر خاتمه ندهند مسئوليت تبعات و هرج و مرج آن، بعهده آنها خواهد بود... برخي ها بدانند كه با حركات خياباني نمي توان اهرم فشار بر ضد نظام بوجود آورد و مسئولان را وادار كرد تحت عنوان مصلحت زير بار خواسته هاي آنها بروند چرا كه تن دادن به مطالبات غير قانوني زير فشار، شروع نوعي ديكتاتوري است... اينگونه تصورات و محاسبه ها، اشتباه است و اگر اين تصورات غلط، عواقبي هم پيدا كند مستقيما متوجه فرماندهان پشت صحنه خواهد بود كه اگر ضروري شد مردم آنها را در وقت لازم خواهند شناخت... برادران، آخرين وصاياي امام بزرگوار را به ياد بياوريد كه مي گفت همه بايد قانون را فصل الخطاب بدانند. /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 5... میرحسن موسوی :« از ما خواسته میشود که در این شرایط شکایت خود را از طریق شورای نگهبان پیگیری کنیم، حال آن که این شورا در عملکرد خود چه قبل، چه حین و چه بعد از انتخابات عدم بیطرفی خود را به اثبات رسانده است و نخستین اصل در هر داوری رعایت بیطرفی است./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی" ». رهبر انقلاب : « قانون در این زمینه کامل است. قانون همانطور كه به نامزدها حق نظارت و شكايت داده، راه رسيدگي به شكايات را هم مشخص كرده است و همه كارها بايد براساس روال درست قانوني انجام شود...من همه ی دوستان و برادران را به برادری و تفاهم و رعایت قانون دعوت می کنم. راه قانون و راه محبت و صفا باز است و اميدوارم همه در اين راه حركت كنند و جشن پيروزي 40 ميليوني مردم را گرامي بدارند و اجازه ندهند دشمن اين جشن بزرگ را خراب كند. /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 6... میرحسن موسوی :« اینجانب چون به صحنه مینگرم آن را پرداخته شده برای اهدافی فراتر از تحمیل یک دولت ناخواسته به ملت، که تحمیل نوع جدیدی از زندگی سیاسی بر کشور میبینم./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : « البته نظر رئيس جمهور به نظر بنده نزديكتر است. /خطبه های نماز جمعه / 29-3-88» 7... میرحسن موسوی :« بر اعتقاد راسخ خویش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی که گذشت و استیفای حقوق مردم پای می فشارم./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : «بنده زير بارِ بدعتهاي غيرقانوني نمي روم چرا كه در هر انتخاباتي طبعا برخي برنده نيستند و اگر امروز چارچوبهاي قانوني شكسته شود در آينده نيز هيچ انتخاباتي مورد اعتماد نخواهد بود و مصونيت نخواهد داشت. خطبه های نماز جمعه/29-3-88» 8... میرحسن موسوی :« آنچه این برادر شما در یافتن این راهحلهای جدید، خصوصا به جوانان عزیز توصیه می کند این است که نگذارید دروغگویان و متقلبان پرچم دفاع از نظام اسلامی را از شما بربایند و نا اهلان و نامحرمان، میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را که اندوخته از خون پدران راستگویتان است از شما مصادره کنند./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : «به همه اين دوستان قديمي و برادران توصيه ميكنم با سعه صدر برخود مسلط باشند و دستهاي دشمن و گرگهاي گرسنه و كمين كرده را كه امروز بتدريج نقاب ديپلماسي را كنار زده اند ببينند و از آنها غفلت نكنند. /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 9... میرحسن موسوی :« با توکل به خداوند و امید به آینده و تکیه بر توانمندیهایتان حرکات اجتماعی خود را پس از این نیز براساس آزادیهای مصرح در قانون اساسی و اصل امتناع از خشونت پیگیری کنی./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"د». رهبر انقلاب : « اگر در اين تجمعات اقدام تروريستي انجام شود مسئوليت آن باكيست؟ مسئوليت همين افرادي كه از مردم عادي و بسيج در روزهاي گذشته جان باخته اند با كيست و چه كسي جواب آنها را مي دهد؟ محاسبه و پاسخگويي در قبال واكنشهاي احساسي در مقابل ترورها با چه كسي است؟ /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » 10... میرحسن موسوی :« بگذاریم آنهایی که علاقه دارند تکبیر بگویند و آن را مخالفت با خود تلقی نکنیم./بیانیه ی ساعات پیش "میرحسین موسوی"». رهبر انقلاب : « امروز يك لحظه حساس تاريخي براي كشور است و نگاهي به وضع دنيا، خاورميانه، كشورهاي همسايه و همچنين وضع اقتصادي جهان ثابت مي كند كه در نقطه تاريخي قرار داريم، بنابراين همه وظيفه داريم كه در اين مرحله تاريخي هوشيار و دقيق باشيم و اشتباه نكنيم. /خطبه های نماز جمعه/29-3-88 » و در پایان باید گفت : « ملت عزيز ايران در 22 خرداد حماسه اي تاريخي و جهاني آفريد اما برخي از دشمنان تلاش مي كنند اين پيروزي مطلق نظام را به شكست ملي تبديل كنند و با مشكوك و قابل ترديد جلوه دادن انتخابات نگذارند بالاترين نصاب مشاركت جهاني به نام اين ملت ثبت شود كه البته ثبت شده است و نمي توان اين واقعيت را تغيير داد.» «رهبر معظم انقلاب اسلامی»
پی نوشت: در سرودن این غزل از یکی از غزلهای زیبای یوسعفلی میر شکاک با مطلع زیر استفاده کردم:
پی نوشت: شاعر آن قدری از ادبیات سر در میاورد که بداند قافیه های شعر درست نیست. پس لطفا فضلا خرده نگیرند!

آدينه ۵ تير ۱٣٨٨ - ۲۶ ژوئن ۲۰۰۹
جریان اصلی رسانهای در غرب (و حتی احتمالاً دولتهای غربی) از درک وقایع اخیر ایران عاجزند و اکثر تحلیلهایشان از دید ما ناشیانه به نظر میرسد. البته گاهی همین تحلیلها عیناً توسط برخی در ایران نیز تکرار میشود. تحلیل پروفسور ژیژک با این جریان اصلی تفاوت ماهوی دارد و بیجهت نیست که مطبوعات اصلی آن را منتشر نکرده و این نوشته در اینترنت منتشر شده است.
نوشته اسلاوی ژیژک
![]()
| Design By : Night Skin |


